close
چت روم

داستان/قصه

تبلیغات


نویسندگان

لوگوی اعتماد


    logo-samandehi

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    نظر شما درباه ي سايت؟




    چند سال دارید؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 471
    کل نظرات کل نظرات : 67
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 38

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 142
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 520
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 4
    بازدید ماه بازدید ماه : 15,771
    بازدید سال بازدید سال : 57,540
    بازدید کلی بازدید کلی : 711,176

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.103.13
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 03 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

تبلیغات

به من ربطی نداره...

به من ربطی نداره...

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید
از مرغ برایش سوپ درست کردند
گوسفند را برای عیادت كنندگان سر بریدند !
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می كرد و به مشکلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد!!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 04 بهمن 1395 ساعت: 13:0
برچسب ها برچسب ها : ,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

داستان اشک رایگان

داستان اشک رایگان

داستان مثنوی : اشک رایگان

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟

عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل


تاریخ ارسال پست: شنبه 01 فروردين 1394 ساعت: 13:43
برچسب ها برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

رفتار غیر منتظره بهترین دروازه بان جهان

رفتار غیر منتظره بهترین دروازه بان جهان

ایکر کاسیاس، دروازه‌بان تيم ملى اسپانيا همراه خانواده‌اش براى خوردن غذا به يك رستوران رفته بود كه در آنجا با يك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده رو به رو مى‌شود، پسرك بيمار به محض ديدن دروازه‌بان افسانه‌اى اسپانيا به سراغ او مى‌رود و مى‌گوید...

برای دانلود پاور پوینت اینجا کلیک کنید.


تاریخ ارسال پست: یکشنبه 17 اسفند 1393 ساعت: 14:3
برچسب ها برچسب ها : ,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

علت خلقت مگس

علت خلقت مگس

برای مشاهده برید به ادامه مطلب


تاریخ ارسال پست: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 13:10
برچسب ها برچسب ها : ,,,
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

واقیعت تلخ روزگار ما

واقیعت تلخ روزگار ما

زمستان سرد كلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سير كنه ، گوشت بدن خودشو ميكند

و ميداد به جوجه هاش ميخوردند.

زمستان تمام شد و كلاغ مرد!

اما بچه هاش نجات پيدا كردند و گفتند:

آخي خوب شد مرد. خسته شديم از اين غذاهاي تكراري!

اين است واقعيت تلخ روزگار ما...!!

 


تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 18:11
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

كوتاه اما پر معنا

كوتاه اما پر معنا
در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند؛ بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد؛ حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچكس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد." 

وقتي مشکلت را به همسايه مي گوئي ، بخشي از دلت را برايش مي گشائي . اگر او روح بزرگي داشته باشد از تو تشکر ميکند و اگر روح کوچکي داشته باشد تو را حقير مي شمارد .
تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:50
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

شير شكر

شير شكر
خاركني خري داشت كه تا مي توانست از گرده اش كار مي كشيد. صبح ها سوارش مي شد؛ مي رفت به صحرا و عصرها همه خارهايي را كه كنده بود بارش مي كرد و خودش هم مي رفت آن بالا رو پشته خارها مي نشست و برمي گشت به خانه و شب ها يك مشت كاه پوسيده جلوش مي ريخت.
خر از اين زندگي به تنگ آمده بود و هميشه تو فكر بود راهي پيدا كند و يك جوري ريشش را از چنگ صاحبش بكشد بيرون. آخر سر عقلش تا اينجا قد داد كه خودش را به ناخوشي بزند و ديگر به كاه لب نزند.
يك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمين و ديگر كاه نخورد.
صبح آن شب, وقتي خاركن ديد خر دراز به دراز افتاده رو زمين و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با اين حال و روزي كه اين دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود.»
و به خر سيخونك زد و وقتي ديد خر ناي از جا جنبيدن ندارد, ريشي خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! اين خر ديگر براي ما خر بشو نيست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم.»
خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشيد برد انداخت تو بيابان.
خر خوشحال شد و همين كه ديد كسي دور و برش نيست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلي رسيد و شروع كرد به چريدن و بعد از چند روز آبي دويد زير پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوري كه اگر كسي آن را مي ديد باور نمي كرد كه اين همان خر لاغر مردني مرد خاركن است.
يك روز خر داشت بي خيال تو جنگل مي گشت و علف تر و تازه مي لمباند كه شيري آمد به جنگل و چنان غرش بلندي سر داد كه نزديك بود خر از ترس زهره ترك شود.
خر با خودش گفت «اين ديگر صداي چه جور جانوري است؟ نكند شيري, ببري يا پلنگي باشد, يك دفعه جلوم سبز شود و يك لقمه چپم بكند.»
و فكري ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به اين نتيجه رسيد كه «ما هم براي خودمان صدايي دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنيم و زهره چشمي از طرف بگيريم.»
بعد, همه زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.
شير صداي خر را شنيد و ترس افتاد توي دلش. با خودش گفت «اي داد بي داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدايمان رو دست ندارد.»
و افتاد توي هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بيشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.
خر هم از سمت ديگر با ترس و لرز پيش آمد كه يك دفعه رسيدند به هم.
خر, شير را از يال و كوپالش شناخت و خيلي ترسيد؛ ولي به روي خودش نياورد. اما شير چون تا آن موقع خر نديده بود, هر چه فكر كرد اين چه جور جانوري است ايستاده رو به روش, عقلش به جايي نرسيد؛ همين قدر فهميد كه از خودش بلندتر و كشيده تر است و گوش هاي درازي دارد.
شير خواست برگردد, اما ترسيد كه خر از پشت سر به او حمله كند. اين بود كه رفت جلو سلام كرد.
خر جواب سلام شير را داد و پرسيد «تو كي هستي كه بي خودي براي خودت تو جنگل ول مي گردي؟»
شير گفت «قربان! من شيرم. آمده ام دستبوس شما و خواهش كنم من را به نوكري خودتان قبول كنيد.»
خر گفت «من هم شير شكرم و خواهشت را قبول مي كنم. ولي بدان اگر سه مرتبه نافرماني كني يا گناهي از تو سر بزند, دل و جگرت را از پشت كمرت مي كشم بيرون.»
شير گفت «مطمئن باشيد هيچ خطايي از من سر نمي زند.»
خلاصه! شير نوكر شد و خر ارباب. اما با همه اين احوال همه فكر و ذكر خر اين بود كه هر طوري شده شير را از سر خود واكند.
يك روز خر به شير گفت «ميلم كشيده يك چرت بخوابم؛ تو هم دورا دور مراقب باش كسي مزاحم من نشود.»
خر اين را گفت و گرفت خوابيد؛ چون خيال مي كرد وقتي به خواب برود, شير فرصت را از دست نمي دهد و فرار مي كند.
راستش را بخواهيد مدت ها بود كه شير خيال داشت فرار كند, ولي مي ترسيد گير بيفتد و حالا كه خر رفته بود تو چرت ساختگي, شير خر را زير نظر گرفت و دل دل كرد كه بماند يا پا به فرار بگذارد.
در اين موقع مگسي نشست رو پيشاني خر. شير دستپاچه شد, پريد جلو و با نوك دمش مگس را پراند.
خر چشم هاش را واكرد. داد و بي داد راه انداخت و گفت «كي به تو اجازه داد لالايي خوان ما را بزني؟ حساب دستت باشد. اين يك كار بد. واي به حال و روزت اگر به دوم و سوم برسد.»
شير گفت «غلط كردم! ديگر اين كار را نمي كنم.»
خر گفت «تا ببينم!»
خر, فرداي آن روز شير را انداخته بود دنبال خودش و در جنگل مي گشت و باز رفته بود تو اين فكر كه چه جوري خودش را از شر شير خلاص كند كه يك دفعه از حواس پرتي پاش سريد و افتاد تو باتلاق و شروع كرد به دست و پا زدن.
شير مثل باد خودش را رساند به خر و تند رفت زير شكمش و آوردش بيرون.
خر هوار كشيد «خيال كردي من آن قدر دست و پا چلفتي ام كه بيفتم تو باتلاق. نه! نشسته بودم سر قبر باباي خدا بيامرزم فاتحه اي بخوانم كه تو نگذاشتي و بلندم كردي.»
شير گفت «نمي دانستم جناب شير شكر. ببخشيد.»
خر داد زد «پرت و پلا نگو! اين هم گناه دوم! حواست را خوب جمع كن كه بار سوم حسابت با كرام الكاتبين است.»
شير و خر با ترس و لرز چند روزي در كنار هم گذراندند و شب و روز تو نخ هم بودند تا يك روز گذرشان افتاد به كنار رودخانه اي و خر تازه فهميد خيلي تشنه است و از هول و هراس شير مدتي است يادش رفته آب بخورد. هول و هولكي رفت تو رودخانه آب بخورد كه يك دفعه آب جاكنش كرد و غلتاندش.
شير پريد تو رودخانه و خر را كه در آب غوطه مي خورد كشيد بيرون.
خر چشم غره اي به شير رفت و گفت «نه! گمان نكنم آب من و تو توي يك جو برود. من داشتم خودم را مي شستم؛ آن وقت تو خيال كردي دارم غرق مي شوم؟ من از دستت پاك كلافه شده ام و ديگر نمي توانم خنگ بازيت را تحمل كنم. الان حسابت را كف دستت مي گذارم.»
همين كه اين حرف از دهان خر درآمد, شير در دل گفت «اينكه خواهي نخواهي من را مي خورد, پس بهتر است بزنم به چاك. هر چه بادا باد! يا از دستش جان به در مي برم, يا مي افتم به چنگش و زودتر تكليفم روشن مي شود.»
شير ديگر معطل نكرد. خيز ورداشت وسط جنگل و مثل باد پا گذاشت به فرار.
خر چند قدم دويد دنبال شير. بعد ايستاد و فرياد كشيد «حيف كه حوصله اش را ندارم وگرنه گرفتنت براي من مثل آب خوردن است. اما بدان هر جا بري نوكرهايم دستگيرت مي كنند و مي آورندت خدمت خودم. آن وقت مي دانم چطور نفله ات كنم كه همه شيرها از شنيدنش به لرزه بيفتند.»
شير از هولش همين طور كج و مج مي دويد و گاهي از ترس به پشت سرش نگاه مي كرد, كه به روباهي رسيد.
روباه پرسيد «اي سلطان جنگل! چه شده كه مثل گربه گيج ويج قيقاج مي روي و هي نگاه مي كني پشت سرت؟»
شير ماجراي خودش و شير شكر را براي روباه تعريف كرد.
روباه گفت «تا آنجا كه عقل من قد مي دهد, هيچ جانوري نيست كه زورش به تو برسد.»
شير گفت «تا حالا گرفتار شير شكر نشده اي كه اين حرف ها را مي زني.»
روباه گفت «نشاني هاش را بده ببينم.»
شير گفت «قد و بالاش از من بلندتر است. گوش هاي درازي دارد و ناخن هايش قلمبه و يك كاسه است.»
روباه گفت «اي بيچاره! اينكه مي گويي خر است و دل و جگري دارد باب دندان تو. برگرد بريم شكمش را پاره كن. دل و جگرش را تو بخور و گوشتش را بده من بخورم.»
روباه به شير دلداري داد و برش گرداند.
خر از فرار شير هنوز كيفش كوك بود كه ديد سر و كله شير پيدا شد.
خر به طرف شير ايستاد و خوب كه نگاه كرد, ديد روباهي هم افتاده دنبال شير و با احتياط دارد مي آيد.
خر به طرف شير و روباه راه افتاد و با صداي بلند گفت «آفرين روباه باوفا! خوب وظيفه ات را انجام دادي و اين فراري را دستگير كردي. صبر كن الان مي آيم شكمش را پاره مي كنم و دل و جگرش را به خودت مي دهم.»
شير تا اين را شنيد, گفت «اي روباه حقه باز! به من حقه مي زني؟»
و روباه را بلند كرد, زد زمين و كشت و خودش پا گذاشت به فرار.
خر يك بار ديگر همه زورش را گذاشت رو صداش و شروع كرد به عر عر و شير از هولش تندتر دويد.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:48
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

بزي

روزي بود؛ روزگاري بود. خياطي بود كه در اين دار دنيا سه پسر داشت و هر سه آن ها در دكان خياطي وردستش بودند.
روزي از روزها, خياط بزي خريد و با پسرهاش قرار گذاشت هر روز يكي از آن ها بز را ببرد صحرا بچراند تا صبح به صبح شيرش را بدوشند و قاتق نانشان كنند.
روز اول, پسر بزرگ بز را برد صحرا تو سبزه ها چراند و غروب كه شد از بزي پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»
بز گفت «بله! آن قدر خورده ام كه تو دلم به اندازه‌يك برگ جاي خالي باقي نمانده.»
پسر گفت «حالا كه اين طور است بريم خانه.»
و طناب بزي را گرفت و آوردش خانه.
خياط از پسرش پرسيد «پسرجان! بزي خوب سير شد؟»
پسر جواب داد «آن قدر خورده كه تو شكمش به اندازه يك برگ هم جاي خالي باقي نمانده.»
خياط براي اينكه خوب مطمئن بشود, رفت تو طويله و از بز پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»
بز گفت «اي بابا! چه جوري سير شدم؟ مگر تو سنگ و سلاخ علف پيدا مي شود؟»
خياط پرسيد «چطور؟»
بز گفت «پسرت من را برد بست وسط سنگ و كلوخ ها. از صبح تا غروب هر چه اين ور جستم و آن ور جستم علفي گيرم نيامد كه لااقل مزه اش را بگيرم.»
خياط اوقاتش تلخ شد. نيم ذرعي را ورداشت رفت سر وقت پسر بزرگش. گفت «اي دروغگو! حيوان زبان بسته را بردي بستي تو سنگ و سلاخ ها و حالا آمده اي دروغ برايم سر هم مي كني.»
پسر تا آمد حرف بزند خياط گرفتش به باد كتك و از خانه انداختش بيرون.
روز بعد, خياط به پسر وسطي گفت «بچه جان! امروز نوبت تو است. بيا مردانگي كن و مثل برادر بزرگت نباش. اين حيوان را ببر تو سبزه ها بچران و تا خوب سير نشده نيارش خانه.»
پسر گفت «اي به روي چشم!»
و بز را برد صحرا و ول كرد تو سبزه ها.
تنگ غروب, پسر ديد بزي ديگر نمي چرد. پرسيد «بزي! چرا نمي چري؟»
بز گفت «آن قدر سير شده ام كه نگاه به علف مي كنم عقم مي گيرد.»
پسر گفت «حالا كه اين طور است بريم خانه.»
و بز را آورد خانه و برد بستش تو طويله.
خياط پرسيد «بچه جان! بزي خوب سير شد؟»
پسر جواب داد «آن قدر خورده كه نگاه به علف مي كند دلش به هم مي خورد.»
خياط پاشد رفت تو طويله و گفت «بزي! خوب سير شدي.»
بزي گفت «اي بابا! چه چيزها مي پرسي تو.»
خياط پرسيد «چطور؟»
بزي جواب داد «مگر به ديوار باغ علف سبز مي شود كه بخورم و سير بشوم؟ پسرت من را برد بست پاي ديوار باغ. از صبح تا غروب هر چه اين طرف آن طرف پوزه كشيدم, چيزي گيرم نيامد.»
خياط اوقاتش تلخ شد. نيم ذرعي را ورداشت و رفت افتاد به جان پسر وسطي و گفت «اي دروغگوي بدجنس! مگر نگفتم تو ديگر مثل برادر بزرگت نباش و اين حيوان زبان بسته را ببر خوب بچران. اين جوري حرف پدرت را گوش كردي؟»
پسر تا آمد حرف بزند, خياط بيخ خرش را گرفت و از خانه انداختش بيرون.
روز بعد, خياط به پسر كوچكش گفت «بچه جان! امروز نوبت رسيده به تو؛ بيا و تو مثل آن دوتا بد نباش. اين حيوان را ببر صحرا و بگذار بعد از دو روز گشنگي سير علف بخورد.»
پسر گفت «به چشم!»
و بزي را برد صحرا و ول كرد تو سبزه ها. گفت «بزي! تا مي تواني بخور كه آن دو روزت را هم تلافي كرده باشي.»
غروب كه شد, پسر پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»
بزي جواب داد «آن قدر كه ديگر از علف زده شدم.»
پسر گفت «حالا كه اين طور است برويم خانه.»
آن وقت بزي را برگرداند خانه و برد بست تو طويله.
خياط از پسرش پرسيد «بچه جان! بزي خوب سير شد؟»
پسر جواب داد «بله! آن قدر خورده كه از علف زده شده.»
خياط با خودش گفت «بد نيست احتياط كنم و باز برم از خودش بپرسم.»
بعد, پاشد رفت تو طويله و از بزي پرسيد «امروز خوب سير شدي؟»
بزي گفت «مگر آب رودخانه با خودش علف مي آورد كه من بخورم و سير بشوم؟»
خياط پرسيد «چطور؟»
بزي جواب داد «پسرت من را برد بست لب رودخانه و از صبح تا غروب چشمم به علف نيفتاد.»
خياط رفت با اوقات تلخي پسر كوچكش را هم مثل آن دوتاي ديگر زد از خانه انداخت بيرون.
فردا صبح, خياط به بزي گفت «بزي! حالا توي اين خانه تو مانده اي و من. امروز خودم مي برمت صحرا و ولت مي كنم تو علف ها تا حسابي بچري و شكمي از عزا در بياري.»
و بزي را برد صحرا و ولش كرد تو علف هاي تر و تازه.
بزي تا آفتاب زردي چريد و سير دلش علف خورد. آن وقت خياط گفت «بزي! خوب سير شدي؟»
بزي گفت «آن قدر خورده ام كه تا يك هفته ديگر هم ميلم به علف نمي كشد. خياط خوشحال شد. بزي را آورد خانه و برد بستش تو طويله.»
وقتي كه خياط مي خواست از طويله برود بيرون؛ به عادت روزهاي قبل باز از بزي پرسيد «بزي! امروز خوب سير شدي؟»
بزي چون به دروغ عادت كرده بود, جواب داد «عجب حرفي مي زني! مگر توي شوره زار علف در مي آيد كه بخورم و سير بشوم.»
خياط ماتش برد. فهميد بزي از روز اول دروغ مي گفته و او فريب حرف هاي بزي را خورده و بچه هاش را بي خودي از خانه انداخته بيرون. گفت «اي بدجنس دروغگو! بچه هاي من را آواره مي كني؟ بلايي به سرت بيارم كه تا دنيا دنياست مردم براي هم تعريف كنند.» بعد, رفت آب آورد سر بزي را خوب خيس كرد و تيغ هندي را ورداشت و سرش را از ته تراشيد. بعد با شلاق افتاد به جانش؛ حالا نزن كي بزن.
بزي ديد اگر دير بجنبد, شلاق پوستش را غلفتي درمي آورد و چنان تقلايي كرد كه ميخ طويله اش را از جا كند و چهار دست و پا داشت, چهارتاي ديگر هم قرض كرد و از خانه خياط فرار كرد و رفت.
خلاصه! خياط تنها ماند و خانه و دكانش سوت و كور شد. صبح تا غروب مي نشست تو دكان و هي با خودش حرف مي زد و غصه مي خورد. شب هم برمي گشت خانه و يك گوشه كز مي كرد و مي رفت تو فكر و خيال.
حالا بشنويد از سرگذشت پسرها!
پسر بزرگ رفت به يك شهر ديگر پيش مسگري شاگرد شد. حسابي دل داد به كار و احترام استادش را نگاه داشت تا خوب فن و فوت مسگري و سفيدگري را يادگرفت. يك روز به استادش گفت «استادجان! رخصت.»
استاد پرسيد «كجا؟»
پسر گفت «دلم تنگ شده, مي خواهم دستت را ببوسم و از اين شهر و ديار برم.»
استاد گفت «دست حق به همراهت؛ هر جا كه دلت مي خواهد برو.»
بعد, يك ديگ و يك كفگير داد به پسر و گفت «چون اين مدت از جان و دل برايم كار كردي, اين ديگ و كفگير را يادگاري مي دهم به تو؛ به شرطي كه قدرش را بداني و خيلي مواظب باشي آن را از دستت درنياورند.»
پسر گفت «اين ها چقدر مي ارزند كه اين قدر سفارش مي كني مواظبشان باشم؟»
استاد گفت «خاصيت اين ها اين است كه وقتي كفگير را به ديگ مي زني و مي گويي غذا حاضر شو, هر چند تا بشقاب غذا بخواهي از ديگ در مي آيد, مي رود مي نشيند دور سفره و تا وقتي كه همه سير نشده اند هر بشقابي هم كه تمام مي شود خودش بر مي گردد تو ديگ و دوباره پر مي آيد بيرون.»
پسر ديگ و كفگير را گرفت؛ دست استادش را بوسيد و راه افتاد. با خودش گفت «به اين مي گويند شانس! مردم صبح تا شب جان مي كنند كه يك لقمه نان به دست بيارند؛ آن وقت ما الحمدالله چيزي نصيبمان مي شود كه تا روز قيامت نان بيندازد تو دامن تخم و تركه و كس و كارمان. حالا كه اين طور است خوب است برم سراغ پدرم. لابد همان طور كه من دلم براي او تنگ شده, او هم دلش هواي من را كرده و اوقات تلخيش هم تمام شده.»
پسر راهش را كج كرد به طرف شهر خودش. رفت تا رسيد به كاروانسراي مهمان كش نزديك ولايتش. رفت تو كاروانسرا؛ ديد عده زيادي مسافر بار انداخته اند و گله به گله ديگ ها و كماجدان هاشان را بار گذاشته اند و دارند تهيه شام مي بينند. او هم رفت گوشه اي براي خودش گرفت نشست و ديگ و كفگيرش را هم گذاشت دم دستش. مسافرهايي كه نزديكش بودند, وقتي ديدند پسر ديگش را بار نگذاشته دلشان سوخت و شامشان كه حاضر شد به او گفتند «بسم الله؛ بفرما اينجا چيزي ميل كن.»
پسر گفت «الان ميلم به غذا نمي كشد. شما بفرماييد اينجا تا هر چه ميل داريد برايتان حاضر كنم.»
پرسيدند «چطور حاضر مي كني؟ تو كه ديگت را بار نگذاشتي؟»
پسر گفت «بفرماييد اينجا تا ببينيد.»
مسافرها آمدند دور و برش نشستند. او هم سفره اي پهن كرد؛ با كفگير زد به ديگ و گفت «غذا حاضر شو!»
اين را كه گفت, بشقاب پلو و خورش بود كه پشت سر هم از ديگ درآمد و رفت نشست تو سفره.
مسافرها از تعجب نگاهي انداختند به هم و نشستند سر سفره و آن قدر خوردند كه سير شدند.
طولي نكشيد كه اين قضيه دهن به دهن گشت تا به گوش كاروانسرادار رسيد.
كاروانسرادار با خودش گفت «هر طور شده بايد اين ديگ و كفگير را از چنگ او دربيارم.»
بعد, صبر كرد وقتي همه خوابيدند رفت بالاي سر پسر و ديد بله, پسر ديگ و كفگير را گذاشته سينه ديوار و خودش مست خواب است.
كاروانسرادار ديگ و كفگير را خوب ورنداز كرد تا اندازه شان آمد دستش؛ آن وقت رفت تو انبار يك ديگ و كفگير آورد گذاشت جاي آن ها و آن ها را ورداشت برد يك جاي امن قايم كرد.
فردا صبح, مسافرها بار و بنديلشان را بستند و افتادند به راه. پسر هم ديگ و كفگير را ورداشت و راه افتاد. غروب همان روز رسيد به شهر خودش و يكسر رفت سراغ پدرش.
خياط تا پسرش را ديد, از خوشحالي اشك تو چشم هاش حلقه بست. او را بغل كرد و شكر خدا را به جا آورد. بعد پرسيد «خوب! پسرجان بگو ببينم اين مدت كجا بودي و چه كار مي كردي؟»
پسر گفت «در فلان شهر بودم؛ مسگري مي كردم و اين ديگ و كفگير را هم برات سوغاتي آورده ام.»
پدرش گفت «مسگري هنر خوبي است؛ آدم را به نان و نوايي هم مي رساند؛ اما مگر سوغات ديگري تو آن شهر گير نمي آمد كه ديگ و كفگير آوردي.»
پسر گفت «اين ديگ و كفگير به دينايي مي ارزد؛ چون هر جور غذايي كه بخواهي فوري حاضر مي كند.»
خياط گفت «حالا كه اين طور است صبر كن برم همه قوم و خويش ها را دعوت كنم به نهار, آن وقت هنرت را نشان بده.»
پسر گفت «خيلي خوب!»
و خياط رفت از همه قوم و قبيله اش براي نهار فردا وعده گرفت.
فردا, صلات ظهر مهمان ها آمدند و نشستند پاي سفره. پسر با آب و تاب ديگ و كفگير را آورد به ميدان. كفگير را زد به ديگ و گفت «غذا حاضر شو!»
اما ديد خبري نشد. بار دوم قايم تر زد و بلندتر گفت؛ باز هم خبري نشد. پسر فهميد كاروانسرادار ديگ و كفگيرش را عوض كرده و از خجالت نزديك بود پيش آن همه آدم آب شود.
خياط هم اوقاتش تلخ شد و بي سرو صدا سفره را ورچيد؛ و قوم و خويش هاش شروع كردند به خنديدن و مسخره كردن. بعد هم بلند شدند و رفتند پي كارشان.
پسر وسطي وقتي از خانه خودشان آواره شد, رفت جايي, پيش آسياباني شاگرد شد. حسابي به كارش چسبيد و احترام صاحب كارش را نگه داشت. بعد از مدتي, پسر به آسيابان گفت «خيلي وقت است پدرم را نديده ام و دلم براش تنگ شده. اگر اجازه مي دهي برم و به او سري بزنم.»
آسيابان گفت «دست حق به همراهت.»
بعد, افسار خري را داد دست پسر و گفت «چون از تو راضي هستم و در اين مدت با صدق و صفا برام كار كردي, اين خر را مي دهم به تو؛ اما بپا هيچ وقت او را نزني؛ چيزي هم بارش نكني.»
پسر پرسيد «چنين خري به چه درد مي خورد؟»
آسيابان گفت «ها! تو خبر نداري. اين خر از آن خرهاست كه به تو اشرفي مي دهد.»
پسر پرسيد «چطور؟»
آسيابان گفت «اين طور كه يك چادر شب پهن مي كني رو زمين و اين زبان بسته را هم مي بري وسط آن نگاه مي داري. بعد, دست راستت را مي بري بالا و سه دفعه مي گويي اجي, مجي, لاترجي؛ كه خر بنا مي كند به عرعر كردن و اشرفي پس مي دهد.»
پسر خوشحال شد. به سر و روي آسيابان بوسه زد و راه افتاد طرف ولايتشان. دست بر قضا او هم بعد از مدتي رسيد به كاروانسراي مهمان كش. رفت تو و ميخ طويله خرش را كوبيد به زمين و نشست با مسافرها به صحبت كردن. وقت شام كه رسيد, پسر به مسافرها گفت «امشب همه مهمان من! هر چه دلتان مي خواند به كاروانسرادار بگوييد بياورد.»
به كسي هم فرصت نداد جواب تعارفش را بدهد و خودش كاروانسرادار را صدا زد و گفت «به حساب من براي هر مسافر يك مرغ بريان, يك فنجان عسل و چند تا نان و كلوچه بيار.»
كاروانسرادار رفت و هر چه را كه پسر خواسته بود براي مسافرها آورد؛ اما از دست و دلبازي اين لوطي تعجب كرد و خيلي دلش مي خواست بفهمد اين لوطي كيست كه اين طور ولخرجي مي كند.
شام و شب چره كه تمام شد, كاروانسرادار آمد به حساب و كتابش رسيد و از پسر خواست پول شام مسافرها را بدهد. پسر گفت «بگير همين جا بنشين, الان پولت را مي دهم.»
بعد, خر را برد گوشه اي و غافل از اينكه كاروانسرادار دارد زاغ سياهش را چوب مي زند, چادر شبي پهن كرد ورد را خواند؛ يك خرده اشرفي جمع كرد و برگشت حسابش را تمام و كمال با كاروانسرادار صاف كرد.
نصفه هاي شب كه همه مسافرها خوابيدند, كاروانسرادار رفت از تو طويله اش يك خر به قد و قواره همان خر آورد و آن را با خر پسر عوض كرد.
صبح فردا, مسافرها پا شدند و هر كدام به سمتي رفتند. پسر هم افسار خرش را گرفت؛ راه افتاد و غروب همان روز رسيد خانه.
پدر و برادر بزرگش از ديدن او خيلي خوشحالي كردند. بعد از حال و احوال, پدرش گفت «خوب! بگو ببينم اين مدت كجا بودي؟ چه كار مي كردي؟»
پسر جواب داد «رفته بودم فلان جا دم دست يك آسيابان كار مي كردم. اين خر را هم برات سوغاتي آورده ام.»
پدرش گفت «مي خواستي چيز ديگري بياري كه اينجا تازگي داشته باشد؛ خر كه در شهر خودمان فت و فراوان است.»
پسر گفت «اين خر از آن خرها نيست. برو قوم و خويش ها را خبر كن تا هنرش را نشان بدم.»
خياط رفت قوم و خويش ها را خبر كرد. وقتي همه جمع شدند, پسر با طول و تفصيل از هنر خرش حرف زد. چار شب را پهن كرد تو حياط و خر را برد وسط آن نگه داشت. بعد, رو به خر ايستاد؛ يك دستش را بلند كرد و گفت «اجي, مجي, لاترجي!»
اما انگار نه انگار كه پسر ورد خوانده. چون خر عرعر نكرد و حتي يك پول سياه پس نداد. قوم وخويش ها اين بار آن قدر خنديدند كه نزديك بود از خنده روده بر شوند. خياط اوقاتش تلخ شد و پسر كلي خجالت كشيد و فهميد كاروانسرادار خرش را عوض كرده.
اما, پسر سوم!
وقتي كه خياط پسر كوچكش را از خانه كرد بيرون, پسر رفت به شهري و شاگرد خراط شد. چون خراطي ريزه كاري زيادي داشت, بيشتر از دو برادرش پيش استاد ماند. در اين مدت از آن هايي كه از ولايتش به آن شهر مي آمدند, از حال و روز دو برادرش با خبر شد و شنيد كه كاروانسرادار چه حقه اي به آن ها زده.
چند ماهي كه گذشت و پسر صنعت خراطي را خوب ياد گرفت, يك روز رفت پيش استادش؛ با ادب و احترام زمين را بوسيد و گفت «استادجان! دلم هواي پدرم را كرده. اگر رخصت بدي برم او را ببينم. دنياست ديگر! مي ترسم يك دفعه چشمش را هم بگذارد و ديگر چشمم تو چشمش نيفتد.»
خراط گفت «به سلامت!»
بعد, كيسه اي داد به دست پسر و گفت «توي اين كيسه يك چماق است. چون از دل و جان برايم كار كردي آن را به تو يادگار مي دهم.»
پسر پرسيد «چماق به چه دردم مي خورد؟»
خراط جواب داد «هر جا گرفتار زورگو يا قلدري شدي يا خواستي حقت را از كسي پس بگيري كه زورت به او نمي رسد, دست بگذار رو كيسه و بگو چماق از كيسه درآ. بعد از آن ديگر كارت نباشد, چون چماق از كيسه در مي آيد و طرف را مي گيرد زير ضرب و له و لورده مي كند.»
پسر خوشحال شد. دست استادش را بوسيد؛ از او خداحافظي كرد و راه افتاد. بعد از چند روز, او هم مثل برادرهاش رسيد به كاروانسراي مهمان كش. رفت تو, گوشه اي نشست؛ كيسه و چماقش را گذاشت جلوش و شروع كرد از اينجا و آنجا حرف زدن. كم كم عده اي دور و برش جمع شدند. كاروانسرادار هم آمد در ميان جمعيت ايستاد كه ببيند اين تازه وارد چه مي گويد. پسر تا چشمش افتاد به كاروانسرادار, گفت «اي مردم! در اين دار دنيا آدم چيزهايي مي شنود كه از تعجب مي خواهد ماتش ببرد. مي گويند ديگ و كفگيري هست كه هر جور غذايي بخواهي حاضر مي كند. مي گويند خري هست كه وقتي عرعر مي كند, اشرفي پس مي دهد. من اين ها را نديده ام؛ شنيده ام. اما همه اين ها به گرد چيزي كه من تو اين كيسه دارم نمي رسد.»
كاروانسرادار خوشحال شد. با خودش گفت «چشم حسود كور! ما كه آن دو تا راگير آورديم, اين يكي را هم به هر حقه اي هست به چنگ مي آرم.»
و تا نيمه هاي شب صبر كرد. وقتي همه مسافرها خوابيدند, رفت بالاي سر پسر و ديد كيسه را گذاشته زير سرش و چنان غرق خواب است كه خر و پفش رفته هوا.
كاروانسرادار دست برد گوشه كيسه را گرفت و خواست آن را يواشكي از زير سرش بكشد. تو نگو پسر خودش را زده بود به خواب و يك دفعه مچ دستش را گرفت و گفت «چماق درآ»
چشمتان روز بد نبيند! چماق مثل فنر از كيسه پريد بيرون و افتاد به جان كاروانسرادار؛ حالا نزن و كي بزن.
كاروانسرادار از زور درد شروع كرد به ورجه ورجه كردن و غلط كردم گفتن.
پسر گفت «غلط كردم ندارد. به جاي اين حرف ها برو ديگ و كفگير و خر را وردار بيار والا مي زند لت و پارت مي كند.»
كاورانسرادار گفت «كدام ديگ؟ كدام خر؟»
پسر گفت «پس آن قدر كتك بخور كه يادت بيايد.»
كاروانسرادار وقتي ديد اين چماق رحم سرش نمي شود و يكريز مي كوبد تو سر و كله اشم امانش بريد و گفت «خيلي خوب! هر چه تو بگويي.»
پسر گفت «اگر جانت را دوست داري زود برو آن ها را بيار.»
خلاصه! پسر ديگ و كفگير و خر را گرفت و همان شبانه زد به راه و صبح زود رسيد به خانه. پدر و دو برادرش خيلي خوشحال شدند و وقتي فهميدند برادر كوچكشان ديگ و كفگير و خر را از كاروانسرادار پس گرفته, نزديك بود از شادي پر دربيارند.
خياط پرسيد «خوب. بگو ببينم تا حالا كجا بودي؟ چه كار مي كردي؟»
پسر گفت «رفته بودم فلان شهر و پيش فلان خراط, خراطي مي كردم.»
ناشتايي كه خوردند, خياط پرسيد «سوغات چي آورده اي برايمان؟»
پسر جواب داد «يك چيز به درد بخور.»
پرسيد «چه چيز به درد بخوري؟»
پسر گفت «يك چماق درست و حسابي.»
خياط گفت «بچه جان! مگر من نمي توانستم يك شاخه از درخت بكنم و با آن چماق درست كنم كه از راه دور چماق برام سوغات آورده اي؟»
پسر گفت «اين چماق از آن چماق هايي نيست كه تا حالا ديده اي. از بركت همين چماق بود كه توانستم ديگ و كفگير و خر را پس بگيرم.»
آن وقت به تفصيل همه چيز را براي پدر و برادرهاش تعريف كرد.
پدرش خوشحال شد و گفت «حالا بايد اين چيزها را به رخ قوم و خويش ها بكشم تا بفهمند ما دروغ باف نيستيم و حساب كار بيايد دستشان و ديگر هر و هر به ريش ما نخندند.»
خياط رفت همه قوم وخويش هاش را دعوت كرد به نهار. پسر بزرگ هم ديگ و كفگير را آورد به ميدان و به همه آن ها غذا داد. پسر وسطي هم بعد از نهار چادرشب را پهن كرد تو حياط. خر را برد وسط آن نگه داشت؛ ورد خواند و اشرفي ها را بين كس و كارش قسمت كرد.
بگذريم! همه تا نصفه هاي شب دور هم نشستند, گفتند و خنديدند.
وقتي مهمان ها رفتند, پسر كوچك به پدرش گفت «باباجان! توي اين خانه همه چيز سر جاي خودش است به غير از بزي؛ او رفته كجا؟»
از شما چه پنهان, خياط يك خرده از بچه هاش خجالت كشيد و گفت «آن بدجنس دروغگو از آب درآمد! من هم سرش را از ته تراشيدم و بستمش به باد كتك. او هم فرار كرد و رفت كه رفت.»
پسر كوچك گفت «از آن به بعد خبر ديگري از او نشنيدي؟»
خياط گفت «از قرار معلوم از اينجا كه فرار مي كند, مي بيند با سر تراشيده جلو سر و همسر نمي تواند سر در بيارد و مي رود توي لانه روباهي قايم مي شود. وقتي روباه برمي گردد به لانه اش و چشمش مي افتد به او, از ترسش پا مي گذارد به فرار و در راه مي رسد به يك خرس؛ خرس از او مي پرسد آقا روباه كجا با اين عجله؟ روباه مي گويد جانور بدهيبتي آمده تو لانه ام جا خوش كرده كه گمان نكنم تا حالا كسي مثل او را ديده باشد. خرس مي پرسد چه شكلي است. روباه مي گويد يك كله و پك و پوزي دارد كه نگو و نپرس. خرس مي گويد بريم بيرونش كنيم و با هم برمي گردند به لانه روباه. همين كه خرس چشمش مي افتد به بزي, از ترس نعره اي مي زند و اين دفعه خرس و روباه با هم فرار مي كنند. در راه مي رسند به يك زنبور, زنبور مي پرسد كجا با اين عجله و آن ها قضيه را با زنبور در يمان مي گذارند. زنبور مي گويد برگرديد به من نشانش بدهيد تا شما را از شرش راحت كنم. خرس مي گويد ما بااين هيكل ترسيديم جلوش نطق بكشيم. آن وقت تو مي خواهي چه كني؟ زنبور مي گويد فلفل نبين چه ريزه, بشكن ببين چه تيزه, و آن ها را برمي گرداند و با هم مي روند به طرف لانه روباه. خرس و روباه با ترس و لرز دم لانه مي ايستند؛ زنبور مي رود تو؛ چرخي توي هوا مي زند و مي رود مي نشيند وسط سر تراشيده بز و چنان نيشي مي زند به او كه سرش از درد آتش مي گيرد و جلز و ولز كنان از لانه روباه مي زند بيرون و مثل برق و باد سر مي گذارد به بيابان. از آن به بعد هم ديگر كسي از او خبر ندارد و هيچ كس نمي داند چطور شد و چه به سرش آمد.»

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:46
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

مرغ سعادت

مرغ سعادت
خاركني بود كه يك زن داشت و دو تا پسر, يكي به اسم سعد و يكي به اسم سعيد.  
اين خاركن صبح به صبح مي رفت صحرا خار مي كند و عصر به عصر خارها را مي برد شهر مي فروخت و زندگيش را مي چرخاند. 
از بد روزگار زن خاركن مرد و خاركن بعد از مدتي زن ديگري گرفت. 
يك روز خاركن بار خارش را فروخت و راه افتاد در بازار كه براي بچه هاش خوراك بخرد. در راه به مرد فقيري رسيد و به قدري دلش به حال او سوخت كه همه پولش را داد به او و خودش دست خالي برگشت خانه. 
زن همين كه ديد شوهرش چيزي با خودش نياورده, سگرمه اش را كرد تو هم و گفت «مگر امروز كار نكردي؟»
مرد گفت «چرا.»   
زن پرسيد «پس چرا دست خالي آمده اي خانه؟» 
مرد جواب داد «داشتم مي رفتم خورد و خوراك براتان بخرم كه رسيدم به مرد فقيري و هر چه داشتم دادم به او.»
زن گفت «كار خوبي نكردي نان شب مان را بخشيدي.»  
و پاشد رفت از بالاي رف چند تا تكه نان خشك آورد؛ گرد و خاكشان را گرفت و نشستند با هم خوردند.  
روز بعد, خاركن دوبرابر روزهاي قبل خار كند؛ نصفشان را گذاشت تو غاري و بقيه را برد فروخت و خوشحال بود كه فردا زحمت خاركندن ندارد. 
فردا صبح؛ وقتي رفت سر وقت خارها, همين كه وارد غار شد, ديد همه خارهاش سوخته و روي خاكستر شان مرغ قشنگي نشسته.  
خاركن مرغ را گرفت برد خانه. براش جاي گرم و نرمي درست كرد. يكي دو روز كه از اين ماجرا گذشت, زن خاركن ديد لانه مرغ روشن شده؛ تعجب كرد. رفت جلو و خوب كه نگاه كرد فهميد مرغشان تخم طلا گذاشته و تخمش تو تاريكي مثل چراغ مي درخشد. خيلي خوشحال شد و تخم طلا را ورداشت برد داد به خاركن.  
خاركن تا چشمش افتاد به تخم طلا, نزديك بود از خوشحالي پر دربيارد. فوري آن را ورداشت برد بازار و داد به دست زرگري به اسم شمعون.  
شمعون تخم طلا را خوب وارسي كرد؛ بعد صد تومان داد به خاركن و آن را خريد.  
خاركن با جيب پر راه افتاد تو بازار؛ هر چه لازم داشتند خريد و برگشت خانه. 
دو روز كه گذشت, باز هم مرغ يك تخم طلاي ديگر گذاشت. خاركن به زنش گفت «از قرار معلوم اين مرغ هميشه تخم طلا مي گذارد و صحبت يكي دو تا نيست و ديگر مجبور نيستم هر روز برم به صحرا و براي چندر غاز جان بكنم و عرق بريزم.»  
زن گفت «تا حالا آن قدر زحمت كشيده اي كه براي هفت پشتت بس است. خدا خواسته از اين به بعد بنشيني يك گوشه براي خودت استراحت كني و هر وقت هم محتاج شدي, يكي از تخم هاي طلا را ببري بازار بفروشي و هر چه دلت خواست بخري بياري خانه.»  
مدتي كه گذشت, خاركن باز محتاج پول شد و يك تخم طلاي ديگر ورداشت رفت پيش شمعون.  
شمعون تعجب كرد كه اين مرد اين تخم هاي طلا را از كجا مي آورد. پرسيد «عموجان! اين ها را از كجا مي آوري؟»
خاركن جواب داد «مرغش را در بيابان تو فلان غار گرفتم.»  
شمعون گفت«چه شكلي است؟» 
خاركن نشاني هاي مرغ را بي كم و زياد داد به شمعون و شمعون با خودش گفت «اين مرغ, مرغ سعادت است كه اگر كسي سرش را بخورد پادشاه مي شود و اگر دل و جگرش را بخورد شب به شب يك كيسه اشرفي مي آيد زير سرش.»   
و رفت تو فكر كه هر طور شده مرغ را از چنگ خاركن درآورد. اما, نيتش را بروز نداد و گفت «خيرش را ببيني؛ خيلي مواظبش باش.»  
خاركن گفت «خدا به شما خير بدهد.»  
و پول را از شمعون گرفت و رفت.
در اين حيص و بيص خاركن كه پول و پله زيادي گيرش آمده بود هواي سفر زد به سرش. مرغ را سپرد دست زنش و راه افتاد. 
شمعون كه منتظر فرصت بود, اين پيش آمد را به فال نيك گرفت و رفت سراغ پيرزني كه از حيله گري شيطان را درس مي داد. گفت «اي پيرزن! اگر من را به وصال زن خاركن برساني هزار اشرفي به تو پاداش مي دهم.»
پيرزن گفت «اشرفي هات را آماده كن و بگذار دم دست!»   
و بلند شد چادر چاقچور كرد و رفت در خانه خاركن را زد. 
زن خاركن در را واكرد و از پيرزن پرسيد «مادر! با كي كار داري؟» 
پيرزن جواب داد «دخترجان! الهي قربانت برم؛ داشتم از اينجا رد مي شدم, تشنه ام شد؛ گفتم بيام يك چكه آب بخورم.»  
زن خاركن گفت «چه عيبي دارد! بفرماييد تو.»  
پيرزن رفت تو و زن خاركن از چاه آب كشيد ريخت تو كاسه و داد دست پيرزن.  
پيرزن آب خورد و با چرب زباني سر صحبت را واكرد و از زن پرسيد «تو زن كي هستي؟» 
زن جواب داد «زن فلان خاركن هستم.»   
پيرزن با دست زد رو لپش و گفت «واه! واه! خدا نصيب گرگ بيابان نكند؛ حيف نيست تو با اين بر و رو و اين قد و بالا زن يك خاركن باشي؟ خوشگل نيستي كه هستي. مقبول نيستي كه هستي. ماشاءالله از قشنگي مثل ماه شب چهاردهي. تو بايد شوهري داشته باشي لنگه خودت, جوان, با اسم و رسم, خوشگل و چيزدار. اين خاركن را مي خواهي چه كني؟ راست راستي كه اين قديمي ها درست گفته اند كه انگور شيرين نصيب شغال مي شود.»
زن خاركن گفت «چه كنم مادر؟ قسمت ما اين بود.»  
پيرزن گفت «اين حرف ها را نزن دختر. جلو ضرر را از هر جا كه بگيري منفعت است. ولش كن برود به جهنم. خودم برات شوهري پيدا مي كنم جفت خودت.»  
خلاصه! آن قدر به گوش زن افسون خواند كه او را از راه به در برد. 
وقتي دل زن خاركن نرم شد, پيرزن حرف را كشاند به شمعون و بنا كرد از او تعريف كردن. آخر سر گفت «راستش را بخواهي شمعون براي تو غش و ضعف مي كند و براي رسيدن به وصال تو تا پاي جان ايستاده.» 
بعد از گفت و گوي زياد, قرار شد زن خاركن فردا شب شمعون را دعوت كند به شام و مرغ تخم طلا را براش سر ببرد و بريان كند. 
عصر فردا, زن خاركن مرغ را كشت؛ خوب بريانش كرد و گذاشتش زير سبر كه براي شام حاضر باشد. بعد, رفت مشغول جمع و جور كردن اتاق شد. 
در اين موقع, سعد و سعيد از مكتب آمدند خانه و رفتند سبد را ورداشتند و چشمشان به مرغ بريان افتاد. خواستند شروع كنند به خوردن, اما ترسيدند زن باباشان كتكشان بزند. اين بود كه يكي از آن ها سر مرغ را خورد و ديگري دل و جگرش را چون فكر مي كردند وقتي يك مرغ درشت و درسته هست, كسي به فکر سر و دل و جگرش نمي افتد.
همين كه هوا تاريك شد, شمعون شاد و شنگول آمد سر وقت زن خاركن. بعد از سلام و حال و احوال گفت «اول مرغ را بيار بخوريم كه خيلي گشنه ام.» 
زن سفره انداخت ورفت مرغ را گذاشت تو دوري, آورد براي شمعون و گفت «بسم الله! بفرما نوش جان كن.» 
شمعون به هواي سر و دل و جگر مرغ دست برد جلو؛ اما ديد اي داد و بي داد نه از سر مرغ خبري هست ونه از دل و جگرش. گفت «مگر اين مرغ سر و دل و جگر نداشت؟» 
زن گفت «چرا.» 
شمعون پرسيد «پس كو؟» 
زن جواب داد «نمي دانم. برم ببينم چي شده؟» 
و پا شد رفت تو حياط از سعد و سعيد پرسيد «سر و دل و جگر مرغ را شما خورديد؟»  
آن ها هم سرشان را انداختند پايين و از ترس جيزي نگفتند. زن سه جهار تا سقلمه زد به آن ها و برگشت پيش شمعون. گفت «كار همين وروجك هاي خير نديده است. حالا اصل كاريش كه دست نخورده سر جاش هست؛ از سينه و رانش ميل بفرما.»  
شمعون گفت «تو خبر نداري. تمام خاصيت اين مرغ تو سر و دل و جگرش است. تند برو بچه ها را بيار شكمشان را سفره كنيم و آن ها را در بياريم.» 
زن گفت «بهتر! اين طوري من هم از شر دو تا بچه دله دزد راحت مي شوم.» 
و از همان جا كه نشسته بود بچه ها را صدا زد. وقتي جوابي نشنيد, پاشد رفت توحياط, اين ور آن ور سرك كشيد و ديد خبري از آن هانيست. آخر سر رفت تو دالان و تا ديد در خانه چارتاق باز است, برگشت پيش شمعون و گفت «هر دوتاشان در رفته اند.» 
شمعون هم بغ كرد. لب به مرغ نزد و پاشد برود. 
زن دست شمعون را گرفت و گفت «مرغ به جهنم. من كه هستم.»  
شمعون گفت «عجب زن نفهمي هستي! من به هواي سر و دل و جگر مرغ آمده بودم اينجا, آن وقت اين را به حساب خودت مي گذاري.»  
زن گفت «اي روباه حقه باز!»  
و بنا كرد به داد و فرياد. 
شمعون هم زد شكم زن را پاره كرد و خواست فرار كند كه همسايه ها سر رسيدند و حقش را گذاشتند كف دستش. 
حالا بشنويد از سعد و سعيد! 
وقتي شمعون و زن خاركن قرار گذاشتند بچه ها را بكشند و سر و دل و جگر مرغ را از شكم آن ها در بيارند, سعد و سعيد حرف ها شان را شنيدند و از ترس جانشان از خانه زدند بيرون و راه بيابان را در پيش گرفتند. يك بند رفتند و رفتند تا كله سحر رسيدند به چشمه اي كه چند تا درخت كنارش بود.  
سعد وسعيد كه ديگر از خستگي نمي توانستند قدم از قدم بردارند, همان جا گرفتند خوابيدند.  
تازه آفتاب درآمده بود كه ميان خواب و بيداري شنيدند دو تا كفتر بالاي درخت دارند با هم حرف مي زنند. يكي از كفترها گفت «خواهرجان!»  
آن يكي جواب داد «جان خواهرجان!»  
ر«اين دو برادر كه زير اين درخت خوابيده اند, سر و دل و جگر مرغ سعادت را خورده اند. آنكه سر مرغ را خورده به پادشاهي مي رسد و آنكه دل و جگرش را خورده هر شب صد اشرفي مي آيد زير سرش.» 
وقتي سعد وسعيد از خواب بيدار شدند, سعيد ديد يك كيسه اشرفي زير سرش است. خوشحال شد و گفت «اي برادر! معلوم مي شود حرف كفترها راست است و تو هم به پادشاهي مي رسي.» 
بعد پاشدند دست و روشان را شستند و باز افتادند به راه. رفتند و رفتند تا رسيدند به سر دوراهي. خوب به دور و برشان كه نگاه كردند ديدند رو تخته سنگي نوشته شده اي دو نفري كه بدين جا مي رسيد, بدانيد و آگاه باشيد كه اگر هر دو به يك راه قدم بگذاريد كشته خواهيد شد و اگر راهتان را از هم جدا كنيد به مقصود خواهيد رسيد. 
سعد و سعيد وقتي نوشته را خواندند غصه دار شدند. دست انداختند گردن هم, سر و روي همديگر را بوسيدند و هر كدام به راهي رفتند. 
سعد, بعد از چند شبانه روز رسيد به نزديك شهري و ديد غلغله غريبي است. مردم همه سياه پوشيده اند و جمع شده اند بيرون شهر. از مردي پرسيد «برادر! چرا همه اهل اين شهر سياه پوشيده اند و آمده اند بيرون؟» 
مرد نگاهي كرد به سعد و گفت «مگر تو اهل اين ولايت نيستي؟» 
سعد جواب داد «غريبم و تازه از راه رسيده ام.»  
مرد گفت «بدان كه چهار روز است پادشاه اين شهر مرده و چون تاج و تختش بدون وارث مانده, همه جمع شده اند اينجا كه باز بپرانند هوا و ببينند رو سر چه كسي مي نشيند تا او را پادشاه كنند. بعد, لباس عزا را از تنشان درآوردند و هفت شب و هفت روز جشن بگيرند.»  
در اين موقع, باز را پراندند به هوا و منتظر ماندند ببينند چه پيش مي آيد. باز چند مرتبه بالاي جمعيت چرخ زد و يكراست آمد پايين نشست رو سر سعد. مردم بنا كردند به پا كوبيدن و دست زدن و سعد را رو دست بلند كردن و با عزت و احترام بردند به قصر؛ تاج پادشاهي راگذاشتند به سرش و همه فرمانبردارش شدند.  
اين را تا اينجا داشته باشيد و بشنويد از سرگذشت سعيد! 
سعيد هم رفت و رفت تا رسيد به شهري كه قصر زيبايي در وسط آن بود و يك دسته جوان رشيد و خوش سيما دور و بر قصر نشسته بودند تو خاكستر. رفت جلو از يكي پرسيد «اي جوان! اين قصر كيست و شماها چرا به اين حال و روز افتاده ايد؟» 
جوان گفت «اين قصر, قصر دلارام دختر پادشاه اين ديار است كه در هفت اقليم همتا ندارد و هر كه بخواهد روي او را ببيند بايد شبي صد اشرفي بدهد. همه ما براي ديدن او دار و ندارمان را داده ايم و چون ديگر اعتنايي به ما نمي كند, ما هم از غم عشق او خاكستر نشين شده ايم.» 
سعيد در دلش گفت «من كه هر شب صد اشرفي مي آيد زير سرم و ترسي ندارم كه مثل اين ها خاكستر نشين شوم, خوب است بروم اين دختر را ببينم و اقلاً يك هفته پيش او باشم.»  
و پيغام داد دلارام را مي خواهد ببيند. غلام ها پيغام را رساندند و برگشتند سعيد را بردند توي قصر و در اتاقي جاي دادند كه سقف و ديوارهاش همه از آينه بود و از زيبايي هوش از سر آدم مي برد. 
طولي نكشيد كه دلارام آمد پيش سعيد. به او خوش آمد گفت و با هم گرم صحبت شدند تا وقت شام رسيد. كنيزها سفره انداختند و شام و شراب و شيريني هاي جورواجور آوردند.  
بعد از شام, مطرب ها مشغول شدند به ساز و رقص و آواز تا وقت خواب رسيد و دلارام به بهانه اي رفت از اتاق بيرون. 
دلارام چهل كنيز داشت كه همه با او مثل سيبي بودند كه از وسط نصف كرده باشي. از آن شب به بعد, موقع خواب به بهانه اي مي رفت بيرون و يكي از آن ها را جاي خودش مي فرستاد پيش سعيد و صبح ها قبل از اينكه سعيد از خواب بيدار شود, كنيز مي آمد بيرون و دلارام مي رفت جاي او مي خوابيد.
سعيد چهل شب در خانه دلارام بود و از ديدن او سير نمي شد و هر روز طوري كه هيچ كس نفهمد صد اشرفي از زير سرش برمي داشت و مي داد به دلارام.
دلارام شك برش داشت كه سعيد اين همه اشرفي را از كجا مي آورد و آخر سر بو برد كه اين حوان دل و جگر مرغ سعادت را خورده. اين بود كه شب چهل و يكم شراب هاي كهنه را رو كرد و تا آنجا كه مي توانست به سعيد شراب داد و او را سياه مست كرد؛ طوري كه حال سعيد به هم خور و دل و جگر مرغ سعادت را آورد بالا. 
دلارام فوري دل و جگر مرغ را شست و خورد و همان جا گرفت خوابيد.
فردا صبح, سعيد بيدار شد و دست برد زير سرش كه اشرفي ها را بردارد, اما ديد از اشرفي هيچ خبري نيست و فهميد چه بلايي آمده به سرش و بي سر و صدا از جا بلند شد و طوري كه هيچ كس ملتفت نشود از قصر دلارام زد بيرون و سرگذاشت به بيابان. رفت و رفت تا رسيد به نزديك شهري و ديد سه تا جوان با هم دعوا دارند و داد و قال راه انداخته اند. جلو رفت و پرسيد «چه خبر است داد و بي داد مي كنيد؟»    
جواب دادند سر تقسيم ارث پدر دعوامان شده.» 
گفت «شما كي هستيد؟»  
گفتند «پسران شمعون.»  
گفت «از پدرتان چه خبر؟»  
گفتند «خدا روز بد ندهد! پدرمان به هواي مرغ سعادت رفت خانه خاركن؛ ولي سر و دل و جگر مرغ را پسرهاي خاركن خوردند و فرار كردند. پدر ما هم اوقاتش تلخ شد و زد شكم زن خاركن را پاره كرد و همسايه ها ريختند او را كشتند.» 
گفت «خدا رحمتش كند؛ حيف شد! حالا سر چي دعواتان شده؟»  
گفتند «سر قاليچه و انبان و سرمه دان حضرت سليمان.» 
گفت «اين ها چندان قابل نيستند كه سرشان اين همه جار و جنجال و بگو مگو راه انداخته ايد.»  
گفتند «پس خبر نداري! اين چيزها به دنيايي مي ارزند.» 
گفت «چطور؟»  
گفتند «اگر رو قاليچه حضرت سليمان بنشيني و بگويي يا حضرت سليمان؛ من را به فلان جا برسان, قاليچه بلند مي شود هوا و تو را صاف مي برد به جايي كه گفته اي. اين انبان هم به اسم حضرت سليمان هر جور خوراكي كه از او بخواهي در يك چشم به هم زدن حاضر مي كند. اين سرمه هم خاصيتي دارد كه وقتي آن را به چشم بكشي هيچ كس تو را نمي بيند.»  
سعيد گفت «اگر اين طور است همه اين ها بايد مال كسي باشد كه از همه زرنگتر است؛ چون چنين چيزهاي با ارزشي حيف است پيش اين و آن پر و پخش بشود.»  
پسرها گفتند «قربان آن فهم و شعورت كه لب مطلب را گفتي. ما از همان اول كه پيدات شد باخودمان گفتيم تو را خدا رسانده بين ما صلح و صفا برقرار كني.»  
سعيد گفت «حالا من سنگي مي اندازم طرف بيابان؛ هر كه رفت آن را آورد, معلوم مي شود از بقيه زرنگتر است و همه اين ها مي شود مال او.»  
برادرها گفتند «قبول داريم.»  
سعيد سنگ سفيدي ورداشت. تمام زورش را جمع كرد تو بازوش و سنگ را انداخت.  
پسرهاي شمعون سراسيمه دويدند طرف سنگ. سعيد هم انبان و سرمه دان را ورداشت نشست رو قاليچه و گفت «يا حضرت سليمان! من را برسان به قصر دلارام.»
قاليچه في الفور رفت هوا و برادرها كه برگشتند ديدند جا تر است و از بچه خبري نيست و از غصه لب و لوچه شان آويزان شد.  
سعيد به قصر كه رسيد قاليچه و انبان را گوشه اي قايم كرد؛ سرمه كشيد به چشمش و رفت تو اتاق دلارام. 
دلارام تازه شروع كرده بود به غذا خوردن. سعيد نشست رو به روش و شروع كرد به لقمه گرفتن. دلارام يك دفعه ديد دوري غذا دارد خالي مي شود و بي آنكه كسي را ببيند, گاهي هم دستي به دستش مي خورد. دلارام ترسيد؛ از غذا دست كشيد و گفت «اي كسي كه تو اين اتاقي! جني؟ انسي؟ كه هستي؟ تو را قسم مي دهم به كسي كه مي پرستي از پرده بيرون بيا.»  
سعيد اين را كه شنيد, سرمه از چشم پاك كرد و خودش را نشان داد. دلارام تا چشمش افتاد به سعيد, گفت «تو هستي؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود. چرا بي خبر رفتي ومن را تنها گذاشتي؟»  
و بنا كرد به زبان بازي. آن قدر از عشق و علاقه اش به سعيد گفت كه سعيد گول خورد و حرف هاش را باور كرد.
دلارام وقتي ديد دل سعيد را به دست آورده از او پرسيد «بگو ببينم چطور آمدي اينجا؟» 
سعيد هم از سير تا پياز همه چيز را براي دلارام تعريف كرد. 
چند روز بعد, دلارام به سعيد گفت «من از بچگي آرزو داشتم برم سري به كوه قاف بزنم. شكر خدا حالا كه وسيله اش آماده است خوب است بريم در كوه قاف با هم دوري بزنيم و زود برگرديم.» 
سعيد گفت «چه عيبي دارد؟ همين حالا پاشو بريم.» 
دلارام و سعيد رو قاليچه حضرت سليمان نشستند و رفتند به كوه قاف و شروع كردند به گردش, تا رسيدند به كنار چشمه اي. دلارام گفت «حالا كه تا اينجا آمده ايم, حييف است نريم تو اين چشمه و تنمان را با آب آن نشوريم.»
سعيد گفت «حالا كه تو دلت مي خواهد, من حرفي ندارم.»  
دلارام گفت «تو اول برو تو چشمه, چون مي خواهم بدن تو را در آب ببينم.» 
سعيد لخت شد رفت تو چشمه و دلارام سرمه دان و انبان را ورداشت نشست رو قاليچه و گفت «يا حضرت سليمان! من را به قصر خودم برسان.»  
و در يك چشم به هم زدن رسيد به قصرش. 
سعيد تا آمد جم بخورد, ديد اثري از دلارام نيست و او مانده و كوه قاف. ناچار از چشمه آمد بيرون, رخت هاش را تن كرد و بي آنكه بداند بكجا مي رسد, به سمتي راه افتاد تا به كنار دريايي رسيد و غصه اش بيشتر شد. با خودش گفت «ديگر كارم تمام است. نه راه پيش دارم نه راه پس.» 
و از زور غصه و نا اميدي گرفت در سايه درختي خوابيد. نه خواب بود و نه بيدار كه شنيد دو تا كفتر رو درخت دارند با هم حرف مي زنند. يكي شان گفت «خواهر جان!» 
آن يكي جواب داد «جان خواهرجان!»  
«اين جوان را كه خوابيده زير اين درخت مي شناسي؟»
«نه, خواهرجان!ر»
ر«اين همان سعيد برادر سعد است كه فريب دلارام را خورده و هر چه داشته از دست داده و حالا به روزي افتاده كه اميد نجات ندارد. اگر از چوب و پوست و برگ اين درخت بردارد و با خودش ببرد, خيلي كارها مي تواند بكند و خودش را از اين وضعي كه به آن گرفتار شده نجات دهد.»  
«چطور؟»
«هر كس پوست اين درخت را بمالد به پاهاش مي تواند از دريا بگذرد. چوبش را به هر كه بزند خر مي شود؛ دوباره بزند آدم مي شود و برگش دواي چشم كور و گوش كر است.» 
سعيد پاشد. از برگ و پوست و چوب درخت كند. قدري از پوستش را ماليد به پاهاش و از دريا رد شد و به شهري رسيد. ديد همه اهل شهر دارند با هم پچ پچ مي كنند. پرسيد «چه خبر شده؟»  
گفتند «چند روز است دختر پادشاه اين شهر كر شده و شب و روز گريه مي كند و كم مانده از غصه دق مرگ بشود. پادشاه هم چون همين يك بچه را دارد طوري غصه دار شده كه حال و روزش را نمي فهمد.» 
سعيد گفت «چرا حكيم براش نمي آورند؟» 
گفتند «هر حكيمي در اين ديار بوده آمده به بالينش, اما هيچ كدام نتوانستند معالجه اش كنند.» 
سعيد يكراست رفت پيش پادشاه. گفت «من آمده ام دخترت را معالجه كنم.» 
پادشاه گفت «اگر معالجه اش كني او را مي دهم به تو.»  
سعيد رفت به بالين دختر؛ برگ درخت را ماليد به گوشش و دختر خوب شد. 
پادشاه دستور داد شهر را آيين بستند و هفت شبانه روز جشن گرفتند و دست دخترش را گذاشت در دست سعيد.
چند روز كه از اين ماجرا گذشت, سعيد از پادشاه اجازه خواست برود سر وقت دلارام و دق دلش را سر او خالي كند. 
پادشاه اجازه داد و سعيد به راه افتاد. رفت و رفت تا به شهر دلارام رسيد و راه قصر او را پيش گرفت. دربان آمد جلوش را بگيرد كه سعيد با چوب زد به او و دربان تبديل شد به خر. 
سعيد پله هاي قصر را گرفت و يكراست رفت به اتاق دلارام. 
دلارام تا چشمش افتاد به سعيد, گف «اي بي ادب! چرا بي اجازه آمدي تو اتاق من؟» 
سعيد گفت «آمده ام جل رويت بگذارم و سوارت شوم.»   
دلارام گفت «اي بي سر و پا! ادبت كجا رفته؟»  
و صدا زد «بياييد اين ديوانه را بندازيد بيرون.»
كنيزها ريختند تو اتاق كه سعيد را بگيرند. سعيد هم به دلارام و آن ها يكي يك جوب زد و همه خر شدند و بنا كردند به عرعر .  
خلاصه! هر كس كه آمد ببيند چه خبر است, يك چوب خورد و خر شد؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم بگذارد جلو. 
سعيد رو همه خرها جل گذاشت و سنگ بارشان كرد و چارواداري را واداشت آن ها را شب و روز در كوچه هاي شهر راه برد تا از خستگي به جان آمدند. 
آخر سر دلارام راضي شد سرمه دان, انبان و قاليچه حضرت سليمان را پس بدهد و دوباره به صورت آدم درآيد. 
كار به اينجا كه رسيد, سعيد با اين شرط كه دلارام دل و جگر مرغ سعادت را پس بدهد قبول كرد. بعد, يكي يك چوب ديگر زد به خرها و همه را برگرداند به شكل اولشان.  
دلارام همين كه آدم شد, سعيد را دعوت كرد به قصرش. بعد, آن قدر شراب خورد كه قي كرد و دل و جگر مرغ سعادت را بالا آورد. سعيد هم آن را شست خورد و نشست رو قاليچة حضرت سليمان و برگشت پيش زنش.  
چند روز بعد, سعيد به فكر افتاد برود سري بزند به پدر پيرش و از حال و روز او جويا شود. اين بود كه نشست رو قاليچه و گفت «اي قاليچه حضرت سليمان! من را به خانه خودمان برسان.»  
سعيد به خانه شان كه رسيد, ديد پدرش از غم روزگار و غصه دوري از اولاد كور شده. سعيد با برگ درخت چشم هاي پدرش را بينا كرد و با او برگشت پيش زنش و سه تايي رفتند سراغ سعد.  
سعد تا برادر و كس و كار تازه اش را ديد از تخت پادشاهي آمد پايين, آن ها را در آغوش گرفت و از خوشحالي به گريه افتاد و تا چهل روز آن ها را پيش خودش نگه داشت و در تمام اين مدت در كنار هم خوش بودند و از روزگار گذشته حرف زدند.   
قصه ما به سر رسيد! ان شاءالله همان طور كه آن ها به هم رسيدند شما هم به مراد دلتان برسيد.  

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:44
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

عمو نوروز

عمو نوروز
يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر.  
بـيـرون از دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز و شليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.  
چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا. 
در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد. 
آفتاب يواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. 
پـير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند. 
پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:43
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

نخودي

نخودي
روزي, روزگاري در ده قشنگي زن و شوهري زندگي مي كردند كه بچه نداشتند و هميشه دعا مي كردند كه خدا بچه اي به آنها بدهد.
روزي از روزها, زن داشت ديزي آبگوشت بار مي گذاشت كه يك دانه نخود از ديزي پريد توي تنور و به صورت دختر زيبا و ريزه ميزه اي درآمد.
در اين موقع, يكي از همسايه ها كه خيلي وقت ها سر به سر اين و آن مي گذاشت, از بالاي ديوار سرك كشيد و صدا زد «آهاي خواهر! دخترهاي ما مي خواهند بروند صحرا خوشه بچينند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا».
ن كه بچه نداشت و مي دانست زن همسايه دارد سر به سرش مي گذارد خيلي غصه دار شد. از ته دل آه كشيد و ناله كرد. نخودي صداي گريه زن را شنيد. زبان باز كرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بيار بيرون و با آن ها بفرست به صحرا». 
زن فكر كرد دارد خواب مي بيند؛ اما خوب كه گوش داد, فهميد صدا از تو تنور مي آيد. تند پا شد رفت سر تنور و ديد دختر كوچولو موچولويي قد يك دانه نخود تو تنور است. خيلي خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تميزش كرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودي و با بچه هاي همسايه فرستادش به صحرا.
نخودي با دخترهاي همسايه تا غروب آفتاب خوشه چيد. خورشيد داشت مي رفت پشت كوه كه بچه ها گفتند «ديگر بايد برويم خانه
نخودي گفت «حالا زود است. يك كم بيشتر بمانيم»
بچه ها به حرف نخودي گوش كردند. همگي ماندند تو صحرا و باز خوشه چيدند. هوا كه تاريك شد, راه افتادند طرف خانه كه ديوي از تو تاريكي آمد بيرون.
جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه هاي ماهي. شما كجا, اينجا كجا؟ كجا مي رويد از اين راه»؟
نخودي گفت «داريم مي رويم خانه».
ديو گفت «توي اين تاريكي ممكن است آقا گرگه جلوتان را بگيرد؛ لت و پارتان كند و شما را بخورد».
بچه ها پرسيدند «پس چه كار كنيم؟»
ديو گفت «امشب برويم خانه من و فردا كه هوا روشن شد برويد خانة خودتان.»
نخودي گفت «باشد! قبول مي كنيم.»
و همه با هم رفتند خانه ديو. ديو براشان رختخواب انداخت و همين كه همگي خوابيدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزي با غذاهاي لذيذ و خوشمزه از آن ها پذيرايي مي كنم. وقتي حسابي چاق و چله و تپل مپل شدند, همه شان را مي خورم.»
كمي كه گذشت, ديو صداش را بلند كرد و گفت «كي خواب است, كي بيدار؟»
نخودي جواب داد «من بيدارم».
ديو پرسيد «چرا نمي خوابي اين نصف شبي؟»
نخودي گفت «اين طوري خواب به چشمم نمي آيد.»
ديو گفت «چطوري خواب به چشم تو مي آيد؟»
نخودي جواب داد «خانه خودمان كه بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست مي كرد و با نيمرو مي داد مي خوردم.»
ديو رفت حلوا و نيمرو آورد گذاشت جلو نخودي. نخودي دختر ها را بيدار كرد و گفت «بلند شويد حلوا و نيمرو بخوريد.»
دخترها پاشدند سير دلشان خوردند و باز گرفتند خوابيدند.
كمي بعد, ديو گفت «كي خواب است, كي بيدار؟»
نخودي گفت «همه خوابند و من بيدار.»
ديو پرسيد «پس تو كي مي خوابي؟»
نخودي جواب داد «خانه خودمان كه بودم مادرم هميشه بعد از شام مي رفت به كوه بلور و با غربال از درياي نور برايم آب مي آورد.»
ديو پاشد. يك غربال دست گرفت و راه افتاد طرف كوه بلور و درياي نور. آن قدر رفت و رفت تا صبح شد. نخودي و دخترها بيدار شدند. هر كدام از خانه ديو چيزي ورداشتند و رفتند. به نيمه هاي راه كه رسيدند نخودي يادش آمد يك قاشق طلا تو خانه ديو جا گذاشته و برگشت آن را بردارد. به خانه ديو كه رسيد, ديد ديو آمده و بس كه راه رفته زوارش در رفته و ولو شده رو زمين. نخودي آهسته رفت قاشق طلا را بردارد و پا به فرار بگذارد كه ديو صداي تاق و توق شنيد و او را ديد و تند دست دراز كرد نخودي را گرفت. انداخت تو كيسه و در كيسه را محكم بست و بلند شد رفت از جنگل تركه انار بياورد و با آن نخودي را بزند.
نخودي تر و فرز در كيسه را واكرد. آمد بيرون. بزغاله ديوه را گرفت كرد تو كيسه. درش را بست و رفت يك گوشه قايم شد.
ديو با يك بغل تركه برگشت و تركه ها را يكي يكي كشيد به جان بزغاله. بزغاله از زور درد به خودش مي پيچيد و بع  بع مي كرد. ديو محكمتر مي زد و مي گفت «براي من اداي بزغاله درنيار. ديگر گول تو را نمي خورم
همين كه بزغاله از سر و صدا افتاد و ديگر جم نخورد, ديو كيسه را باز كرد و ديد اي داد بي داد زده بزغاله نازنين خودش را كشته. خيلي عصباني شد. دور و ورش بو كشيد. همه سوراخ سمبه ها را گشت و نخودي را پيدا كرد و داد كشيد «الآن زنده زنده و پوست نكنده قورتت مي دهم تا ديگر به من كلك نزني.»
نخودي گفت «اگر من را زنده بخوري, مي زنم شكمت را پاره مي كنم و مي آيم بيرون.»
ديو ترسيد نكند راست بگويد و بزند شكمش را سفره كند و از او پرسيد «پس تو را چطوري بخورم؟»
نخودي گفت «نان بپز. من را كباب كن بگذار لاي نان تازه و بخور تا بفهمي كباب و نان تازه چقدر خوشمزه است.»
با شنيدن اين حرف, آب از لب و لوچة ديو راه افتاد و دلش براي نان تازه و كباب قيلي ويلي رفت. با عجله تنور را آتش كرد و تا خم شد خمير نان را بزند به تنور, نخودي از بغل ديو پريد پايين. ديو را هل داد تو تنور و در تنور را گذاشت. قاشق طلا را ورداشت و به خانه شان رفت و با پدر و مادرش به خوشي زندگي كرد.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:42
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

دختران انار

دختران انار
روزي بود؛ روزي نبود. زن پادشاهي بود كه بچه دار نمي شد. يك روز نذر كرد اگر بچه دار شود يك من عسل و يك من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد براي ماهي هاي دريا.
از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسري زاييد. پادشاه خيلي خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغاني كردند و جشن بزرگي راه انداخت.
يك سال, دو سال, پنج سال گذشت و زن نذر و نيازش را به كلي فراموش كرد.
روزها همين طور آمدند و رفتند تا يك روز زن نگاهي انداخت به قد و بالاي پسرش و به فكر فرو رفت. با خودش گفت «اي دل غافل! پسرم بيست و يك ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نكرده ام.»
پسر وقتي ديد مادرش به فكر فرو رفته پرسيد «مادرجان! چه شده؟ انگار خيلي تو فكري.»
زن گفت «پسرم! نذر كرده بودم اگر بچه دار شدم يك من روغن و يك من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد براي ماهي هاي دريا.»
پسر گفت «اينكه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.»
زن رفت يك من عسل و يك من روغن خريد داد به پسرش.
پسر عسل و روغن را ورداشت برد كنار دريا. ديد پيرزني نشسته آنجا. پيرزن پرسيد «پسرجان داري كجا مي روي؟»
پسر جواب داد «مادرم نذر كرده يك من عسل و يك من روغن بيارم براي ماهي هاي دريا.»
پيرزن گفت «ننه جان! ماهي عسل و روغن مي خواهد چه كار! آن ها را بده به من پيرزن تا بخورم و به جانت دعا كنم.»
پسر ديد پيرزن حرف درستي مي زند و گفت «باشد!»
و عسل و روغن را داد به پيرزن و خواست برگردد كه پيرزن گفت «الهي كه دختران انار نصيبت بشود پسرجان!»
پسر پرسيد «ننه جان! دختران انار كي ها هستند؟»
پيرزن جواب داد «سر راهت به باغي مي رسي؛ همين كه پايت را گذاشتي تو باغ صداهاي عجيب و غريبي به گوشت مي رسد. يكي مي گويد نيا تو مي كشمت! ديگري مي گويد نيا تو مي زنمت! پسرجان! از اين حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نكن و يكراست برو جلو, چند تا انار بچين و برگرد.»
پسر راه افتاد و در راه رسيد به باغ. رفت چهل تا انار چيد و برگشت. در راه يكي از انارها پاره شد؛ دختر قشنگي از توي آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
پسر آب و نان نداشت كه به او بدهد و دختر افتاد و مرد.
كمي بعد يك انار ديگر پاره شد. دختر قشنگي از توي آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!»
اين يكي هم افتاد و مرد.
در طول راه دختر ها يكي يكي از انار آمدند بيرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.
پسر رفت و رفت تا رسيد كنار چشمه اي. انار آخري پاره شد, دختر قشنگي از توش درآمد و نان و آب خواست.
پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «اين دختر سراپا برهنه را كه فقط يك گردنبند به گردن دارد نمي توانم ببرم به شهر. بايد اول بروم و برايش لباس بيارم.»
هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد, پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همين جا بمان زود مي روم و بر مي گردم.»
و تنها راه افتاد سمت شهر.
درخت نارنجي كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»
درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.
كمي كه گذشت دده سياهي كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب ديد, خيال كرد عكس خودش است. گفت «من اين قدر خوشگل باشم, آن وقت بيايم براي خانم كوزه آب كنم.»
و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.
خانم پرسيد «كوزه را چي كار كردي؟»
دده سياه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.»
خانم گفت «كهنه هاي بچه را وردار ببر بشور.»
دده سياه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه ديد و با خودش گفت «حيف نيست من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم كهنه بشورم.»
بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه.
خانم پرسيد «كهنه ها را چي كار كردي؟»
دده سياه جواب داد «خانم! من اين قدر خوشگل و قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي تو كهنه بچه بشورم؟ حيف نيست؟»
خانم گفت «مرده شور تركيبت را ببرد با آن چشم هاي باباقوري و لب هاي كلفتت. برو تو آينه ببين چقدر خوشگلي و حظ كن. حالا بيا بچه را ببر بشور.»
دده سياه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب ديد گفت من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم بچه بشورم.»
بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهاي دختر! چه كار داري مي كني؟ كاريش نداشته باش. امت محمد است.»
دده سياه سر بلند كرد ديد دختري مثل پنجه آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج.
زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بيايم پهلوي تو.»
دختر انار جوابش را نداد.
دده سياه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آويزان كرد. دده سياه موهاي دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كي هستي؟»
«من دختر انارم.»
«اينجا چه مي كني تك و تنها؟»
«شوهرم رفته لباس بياورد تنم كند و من را ببرد.»
«اين چه جور گردن بندي است كه بسته اي به گردنت؟»
«جان من توي همين گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند مي ميرم.»
«خانم جان! قربانت برم بيا سرت را بجويم.»
«توس سر ما آن جور چيزهايي كه تو فكر مي كني پيدا نمي شود.»
دده سياه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد.
دده سياه دزدكي گردن بند را از گردن دختر انار واكرد و او را هل داد و انداخت توي آب. دختر شد يك بوته نسترن و ايستاد لب چشمه.
كمي بعد پسر برگشت و گفت «بيا پايين.»
دده سياه گفت «از اين درخت به اين بلندي چطوري بيايم پايين.»
پسر گفت «وقتي مي خواستي بري بالا مگر خودت نگفتي درخت نارنجم سرت را خم كن و درخت خودش خم شد؟»
دده سياه گفت «آن وقت خم مي شد؛ حالا دلش نمي خواهد خم بشود.»
پسر رفت بالا درخت او را آورد پايين. گفت «اين لباس ها را از كجا پيدا كردي؟»
«از يك دده سياه امانت گرفتم.»
«رنگ و رويت چرا اين قدر سياه شده؟»
«از بس كه توي باد و زير آفتاب ايستادم.»
«چشم هات چرا چپ شده؟»
«از بس كه چشم به راه تو دوختم.»
«پاهات چرا اين جور پت و پهن شده؟»
«از بس كه بلند شدم و نشستم.»
پسر ديگر چيزي نگفت. يك دسته گل نسترن چيد و دده سياه را ورداشت و افتاد به راه.
دده سياه ديد هوش و حواس پسر همه اش به گل هاي نسترن است و مرتب با آن ها بازي مي كند و هيچ اعتنايي به او نمي كند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر كرد. پسر خم شد آن ها را جمع كند, ديد عرقچيني افتاده رو زمين. عرقچين را ورداششت و راه افتاد.
دده سياه ديد پسر همه اش با غرقچين ور مي رود و هيچ اعتنايي به او نمي كند. عرقچين را از دستش گرفت و پرت كرد. پسر خم شد عرقچين را وردارد, ديد كبوتر قشنگي نشسته جاي آن, كبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسيدند به خانه.
هر كس چشمش افتاد به دده سياه, گفت «يك دده سياه و اين همه افاده.»
پسر به روي خود نياورد و بي سر و صدا عروسيش را راه انداخت.
چند روز بعد, وقتي دختر ديد پسر هميشه سرش به كبوتر بند است و هيچ اعتنايي به او ندارد, گفت «من ويار دارم؛ كبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.»
پسر گفت «هر چند تا كبوتر كه بخواهي مي گويم برايت بيارند.»
دده سياه گفت «هوس كرده ام گوشت اين كبوتر را بخورم.»
پسر قبول نكرد و سر حرفش ايستاد.
اين گذشت, تا يك روز كه پسر در خانه نبود دده سياه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ويار دارم؛ اما پسرت نمي گذارد اين كبوتر را سر ببرم.»
پادشاه داد سر كبوتر را بريدند. از جايي كه خون كبوتر به زمين ريخت درخت چناري روييد و قد كشيد.
وقتي پسر برگشت خانه از درخت خيلي خوشش آمد. از آن به بعد, هميشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش مي پلكيد.
دده سياه هر دو پايش را كرد تو يك كفش كه «بايد اين درخت را ببري و با چوبش براي بچه ام گهواره درست كني.»
پسر گفت «قحطي چوب كه نيست. از هر درخت ديگري كه بخواهي مي دهم گهواره درست كنند.»
اين هم گذشت؛ تا يك روز كه پسر رفته بود شكار, دده سياه رفت پيش پادشاه و ماجرا را برايش تعريف كرد. پادشاه بي معطلي داد چنار را بريدند و با چوبش گهواره درست كردند.
از آن چنار زيبا فقط يك تكه چوب باقي ماند كه آن را به گوشه اي انداختند. تكه چوب همان جا ماند و ماند تا پيرزني كه به خانه پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو مي كرد, روزي تكه چوب را ديد؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! اين را بده ببرم بگذارم زير دوكم.»
دده سياه گفت «وردار ببر.»
پيرزن تكه چوب را برد گذاشت زير دوكش. روز بعد, وقتي برگشت خانه ديد خانه اش آب و جارو شده و همه چيز مثل دسته گل تر و تميز است.
پيرزن گوشه و كنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است.»
فردا از خانه بيرون نرفت و پشت پرده اي پنهان شد. ديد دختري از چوب زير دوك آمد بيرون و همه جا را آب و جارو و تر و تميز كرد. بعد, خواست برود توي تكه چوب كه پيرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هيچ كس را ندارم؛ بيا دختر من بشو.»
دختر ديگر نرفت توي چوب و در خانه پيرزن ماندگار شد.
روزي جارچي ها در شهر جار زدند «هر كس مي تواند بيايد از ايلخي بان پادشاه اسب بگيرد و پرورش بدهد.»
دختر به پيرزن گفت «ننه جان! تو هم برو يكي بگير.»
پيرزن گفت «ما كه علوفه نداريم بدهيم به اسب.»
دختر گفت «تو برو بگير. كارت نباشد.»
پيرزن رفت پيش پادشاه. گفت «اي پادشاه! بفرما يكي از اسب هايت را بدهند به من پرورش بدهم.»
پادشاه گفت «ننه! تو كه حال و حوصله پرورش اسب نداري.»
پيرزن گفت «دختر يكي يك دانه ام خيلي دلش مي خواهد اسبي داشته باشد.»
پادشاه براي اينكه دل پيرزن را نشكند به ايلخلي بانش گفت «اسب مردني و چلاقي بدهد به پيرزن كه زنده ماندن و مردنش چندان فرقي نداشته باشد.»
پيرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست كشيد پشت اسب, اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشيد تو حياط و همه جا علف درآمد.
چند ماه بعد, پادشاه امر كرد «برويد اسب ها را جمع كنيد.»
غلام هاي پادشاه شروع كردند به جمع كردن اسب ها به خانه پيرزن هم سري زدند كه ببينند اسبش مرده يا زنده است. اسب چنان شيهه اي كشيد كه چيزي نمانده بود زهره همه آب شود. رفتند به طويله درش بياورند كه اسب هر كه را آمد جلو زد شل و پل كرد و هر كس را كه پشت سرش ايستاده بود به لگد بست.
غلام ها گفتند «ننه جان! ما كه حريف اين اسب نمي شويم؛ بگو يكي بيايد اين را از طويله بكشد بيرون تا ما آن را ببريم.»
دختر رفت دستي كشيد پشت اسب و گفت «حيوان زبان بسته, بيا برو. از صاحب چه وفايي ديدم كه از تو ببينم.»
اسب از طويله آمد بيرون و غلام هاي پادشاه آن را گرفتند و بردند.
روزي از روزها, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد و هيچ كس نتوانست آن را به نخ بكشد.
دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من مي توانم مرواريدها را نخ كنم.»
پيرزن گفت «دختر جان! اين كار از تو ساخته نيست. از خيرش بگذر.»
دختر اصرار كرد. پيرزن آخر سر قبول كرد و با ترس و لرز رفت پيش پادشاه گفت «قبله عالم به سلامت! من نمي گويم, دخترم مي گويد مي توانم مرواريدها را به نخ بكشم.»
پادشاه گفت «برو دخترت را بيار اينجا ببينم.»
دختر رفت پيش پادشاه, پادشاه گفت «اين تو هستي كه گفته اي مي توانم مرواريدها را نخ كنم؟»
دختر گفت «بله! اما به شرطي كه تا همه را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق بيرون نرود.»
پسر پادشاه امر كرد «هر كس مي خواهد به حياط برود, زودتر برود و هر كس در اتاق مي ماند بداند تا اين دختر مرواريدها را نخ نكرده نمي تواند قدم بگذارد بيرون.»
بعد, در را قفل كرد و همه به تماشا نشستند.
دختر مرواريدها را چيد جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع كرد «من اناري بودم بالاي درختي. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! يك روز پسر پادشاه آمد و من را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! من را برد و رو درخت نارنجي گذاشت. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياهي آمد و گردن بند مرواريدم را باز كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!.»
به اينجا كه رسيد دده سياه گفت «ديگر بس است! از خير گردن بند گذشتيم.»
دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد و با هر آهاي! آهايي كه مي گفت چند تا از مرواريدها كنار هم قرار مي گرفت و مي رفت به نخ.
«من را توي آب انداخت و شدم يك بوته نسترن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پسر پادشاه گل هايم را چيد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه ديد پسر پادشاه همه هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر كرد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك عرقچين. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دده سياه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمين. شدم كبوتر. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, اين دده سياه ويار كرد و داد سرم را بريدند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم يك چنار. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!»
دده سياه باز هم پريد تو حرف دختر و گفت «ول كن ديگر! گردن بند نخواستيم.»
دختر اعتنايي نكرد و ادامه داد «چنار را بريدند براي بچه اش گهواره درست كردند. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پيرزني يك تكه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! شدم دختر پيرزن. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! روزي پادشاه يك اسب لاغر و مردني داد به ما. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! اسب را پرورش داديم و غلام ها آمدند و بردنش. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! بعد, گردن بند مرواريد دده سياه پاره شد.»
دده سياه داد كشيد «واي دلم! در را وا كنيد برم بيرون. مردم از دل درد.»
پسر پادشاه گفت «تا همه مرواريدها نخ نشده هيچ كس نبايد برود بيرون.»
دختر دنبال حرفش را گرفت «هيچ كس نتوانست آن ها را به نخ بكشد. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسيد تو مي تواني مرواريدها را نخ كني. آهاي! آهاي! مرواريدهايم! دختر گفت بله, اما به شرطي كه تا آن ها را نخ نكرده ام هيچ كس از اتاق نرود بيرون. آهاي! آهاي! مرواريدهايم!»
به اينجا كه رسيد كار نخ كشيدن مرواريدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت كرد به طرف دده سياه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفايي كرده كه به تو بكند.»
پسر پادشاه ديد اين همان دختر انار است. پيشانيش را بوسيد و داد دده سياه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول كردند به كوه و بيابان.
بعد, هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسيدند.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:40
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

شاه و وزير

شاه و وزير
روزي بود؛ روزگاري بود. شهري بود؛ شهرياري بود. 
پادشاهي بود بود و زني داشت كه از خوشگلي لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزير پادشاه خيلي بد چشم و بد چنس بود و و عاشق زن پادشاه بود. 
وزير مي دانست اگر اين راز را به كسي بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوري شقه شقه اش مي كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. اين بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه مي كشيد به هر وسيله اي شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشيند جاي او و از اين راه به وصال زن پادشاه برسد.
روزي از روزها, درويش دنيا ديده اي آمد به شهر. درويش هر روز در ميدان شهر معركه مي گرفت و كارهايي مي كرد كه همه انگشت به دهان مي ماندند. طولي نكشيد كه خبر رسيد به گوش پادشاه. پادشاه وزير را خواست و گفت «برو ببين اين درويش چه كار مي كند و براي چه آمده اينجا.»
وزير رفت درويش را ديد و برگشت پيش شاه. گفت «اي پادشاه! اين درويش چند چشمه تردستي بلد است كه با آن ها براي خودش نانداني درست كرده و زندگي مي گذراند.»
پادشاه گفت «برو بيارش اينجا تا ما هم تماشايي بكنيم و ببينيم چه كارهايي مي كند.» 
وزير رفت درويش را آورد پيش پادشاه. 
پادشاه چند چشمه از كارهاي درويش را ديد و تعجب كرد. اما, براي اينكه خودش را از تك و تا نندازد, گفت «اين ها كه چيزي نيست, ما بالاترش را ديده ايم.» 
درويش به رگ غيرتش برخورد و گفت «اي پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاري بكنم كه تا قيام قيامت انگشت به دهان بماني.» 
پادشاه گفت «خلوت!» 
و در يك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بيرون و پادشاه و درويش تنها ماندند. 
درويش گفت «اي پادشاه! من مي توانم از جلد خودم دربيايم و بروم به جلد يكي ديگر.»
پادشاه گفت «چطور اين كار را مي كني؟»
درويش گفت «بگو مرغي بيارند تا نشانت بدم.» 
پادشاه گفت مرغي آوردند. درويش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمين. 
پادشاه ديد مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درويش هم افتاد گوشة اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد.
چيزي نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه يك دفعه مرغ افتاد رو زمين مرد و درويش جان گرفت و پا شد ايستاد جلو پادشاه. 
پادشاه از كار درويش مات و متحير ماند. گفت «درويش! لم اين كار را به من ياد بده. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم.» 
درويش گفت «يك خم خسروي طلا مي خواهم و به غير از اين, شرط ديگري هم دارم.» 
پادشاه يك خم خسروي طلا داد به درويش و گفت «شرط ديگرت را بگو.» 
درويش گفت «هيچ كس نبايد از اين مطلب بو ببرد و بي اجازه من هم نبايد لم اين كار را به كسي ياد بدي.»
پادشاه گفت «قبول دارم.»  
درويش لم اين كار را به پادشاه ياد داد و موقع رفتن گفت «اين خم خسروي را در تاريكي شب, طوري كه وزير نفهمد, برايم بفرست.» 
از آن به بعد, پادشاه كارهاش را گذاشت زمين و آن قدر رفت تو جلد اين و آن كه وزير با خبر شد و فهميد اين كار را درويش ياد پادشاه داده است. 
اين بود كه وزير پنهاني درويش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهي به تو مي دهم؛ در عوض كاري را كه به پادشاه ياد داده اي ياد من هم بده.» 
درويش كه عاشق دلخستة دختر وزير بود و براي رسيدن به وصال او از شهر و ديارش آواره شده بود, به وزير گفت «به شرطي يادت مي دهم كه دخترت را بدي به من.» 
وزير اول يك خرده جا خورد. اما كمي بعد جواب داد «خيلي خوب! فردا بيا تا جوابت را بدم.» 
و رفت مطلب را با دخترش در ميان گذاشت. 
دختر گفت «پدرجان! من هيچ وقت چنين كاري نمي كنم؛ چون اگر زن درويش بشوم, پيش همه سرشكسته مي شوم و نمي توانم از خجالت سر بلند كنم.» 
وزير گفت «من هم از اين وصلت چندان راضي نيستم؛ اما نمي دانم چه جوابي به درويش بدهم.» 
دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را مي خواهي يك خم خسروي طلا بيار و او را ببر.»
صبح فردا, درويش آمد پيش وزير جوابش را بگيرد. 
وزير گفت «اي درويش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطي كه يك خم خسروي طلا بياري و دختر را ببري.»ر
درويش گفت «قبول دارم.»  
وزير گفت «برو بيار! لم كارت را هم به من ياد بده و دختر را وردار ببر.» 
بعد, به دخترش گفت «تو خودت را راضي نشان بده, وقتي خرمان از پل گذشت, يك جوري دست به سرش مي كنم و از شهر مي فرستمش بيرون.» 
درويش رفت خم خسروي را آورد و لم كارش را ياد وزير داد. اما همين كه خواست دست دختر را بگيرد و ببرد, وزير گفت «كجا؟ اين طور كه نمي شود. من وزير پادشاهم و براي دخترم كيا بيايي دارم. مگر مي گذارم خشك و خالي دست دخترم را بگيري و بزني به چاك.» 
درويش گفت «ما شرط و شروط ديگري نداشتيم.» 
وزير گفت «اين چيزها را هر آدمي كه سرش به تنش بيرزد مي داند. اول بايد با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسي را تهيه ببينم و در حضور بزرگان شهر جشن بگيرم. گذشته از اين ها تو بايد يك چله صبر كني.»
وزير گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درويش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بيرون و درويش از غصه عشق دختر سر گذاشت به بيابان. 
بعد از اين ماجرا, وزير رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! كاري را كه تو بلدي, من هم بلدم. اما اين درست نيست كه تو هر روز به جلد اين و آن بري و دست به كارهاي نگفتني بزني؛ چون مي ترسم آدم هاي بدخواه از اين قضيه سر دربيارند و رسوايي به بار بيايد.» 
پادشاه گفت «وزير! حرفت را قبول دارم و از اين به بعد بيشتر احتياط مي كنم.» 
چند روز پس از اين صحبت, وزير به پادشاه گفت «چطور است امروز برويم شكار و كسي را همراه نبريم كه اگر خواستيم برويم به جلد مرغ يا جانور ديگري, هيچ كس ملتفت ماجرا نشود.» 
پادشاه گفت «اتفاقاً مدتي است كه دلم براي پرواز كردن پرپر مي زند.» 
و دوتايي رفتند به شكار. 
دو سه منزل كه از شهر دور شدند, نزديك دهي رسيدند به آهويي. وزير تير گذاشت به چلة كمان و آهو را زد كشت.
وزير به پادشاه گفت «اي پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته اي؟» 
پادشاه گفت «نه!» 
وزير گفت «اگر ميل داري بيا برو به جلد آهو و اگر ميل نداري, خودم اين كار را بكنم.» 
پادشاه گفت «از دويدن آهو خيلي خوشم مي آيد.» 
و از اسب پياده شد, رفت تو جلد آهو و تن بي جان خودش افتاد رو زمين. 
وزير كه دنبال فرصتي بود, معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده. 
اهالي ده به هواي اينكه پادشاه آمده ديدارشان, خوشحال شدند, جلوش صف كشيدند؛ دست به سينه ايستادند و منتظر ماندند ببينند چه دستوري مي دهد. او هم گفت «با وزير آمده بوديم شكار كه يك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها برويد جسدش را ببريد تحويل زن و بچه اش بدهيد.» 
و خودش را به تاخت رساند به قصر و يكراست رفت به حرمسراي پادشاه. 
زن پادشاه, كه چشم وزير دنبالش بود, تا ديد شاه دارد مي آيد, دويد پيشوازش. ولي, همين كه نزديكش رسيد, ديد اين شخص فقط شكل و شمايل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوي شاه هيچ اثري ندارد. اين بود كه يك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشيد. 
اما, وزير, كه در شكل و شمايل شاه ظاهر شده بود و براي رسيدن به آرزويش مانعي نمي ديد, تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زيباي زن, پا گذاشت پيش و خواست او را در آغوش بگيرد كه زن باز هم خودش را عقب كشيد؛ چون هر لحظه بيشتر مي فهميد كه اين شخص حال و هواي شاه را ندارد. 
زن, از آن به بعد نزديك شاه نرفت. شب و روز غصه مي خورد و هر چه فكر كرد چرا چنين وضعي پيش آمده, عقلش به جايي نرسيد و به دنبال پيدا كردن راهي بود كه بگذارد و فرار كند. 
حالا بشنويد از پادشاه! 
وقتي كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزير رفت به جلد او, پادشاه فهميد از وزير رودست خورده؛ و از ترس اين كه او را با تير بزند, پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرايي به صحراي ديگر رفت تا رسيد به جنگلي و ديد طوطي مرده اي زير درختي افتاده. 
پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطي و پر زد به هوا و نشست رو درختي و قاطي طوطي ها شد.
روزي از روزها, ديد رو زمين دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پريد پايين و پاورچين پاورچين رفت خودش را انداخت به دام. همين كه طوطي به دام افتاد, شكارچي خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بيرون و او را گرفت. 
طوطي به شكارچي خوب كه نگاه كرد, ديد همان درويشي است كه تو جلد ديگران رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفي بفروش به پادشاه فلان شهر.» 
شكارچي ديد طوطي از همان شهري اسم مي برد كه وزير از آنجا بيرونش كرده بود و نور اميدي به دلش تابيد. با خودش گفت «حتماً در اين كار حكمتي هست.» 
و طوطي را ورداشت برد پيش پادشاه همان شهر. 
پادشاه از طوطي خوشش آمد و از شكارچي پرسيد «طوطي ات را چند مي فروشي؟» 
شكارچي جواب داد «صد اشرفي.» 
در بين گفت و گو, شكارچي دو به شك شد كه اين پادشاه نبايد همان پادشاهي باشد كه لم تو جلد اين و آن رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد و طوطي را داد صد اشرفي گرفت و رفت. 
وزير كه همه فكر و ذكرش اين بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد, طوطي را زود فرستاد براي او. 
همين كه چشم طوطي افتاد به زن, خوشحال شد. اما, ديد زنش خيلي لاغر شده. طوطي پرسيد «خانم جان! چرا اين قدر گرفته و بي دل و دماغي؟» 
زن جواب داد «بيبي طوطي! دست به دلم نگذار. دردي در دل دارم كه نمي توانم به كس بگويم.»
طوطي گفت «به من بگو!» 
زن گفت «چه كاري از دست تو ساخته است؟»  
طوطي گفت «شايد ساخته باشد.»  
مدتي طوطي اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بيشتر دوست داشتم و حتي از شنيدن اسمش دلم براش غش و ضعف مي رفت. عشق و علاقه ما پا برجا بود, تا يك روز شاه با وزير رفت شكار و چيزي نگذشت خبر آوردند وزير دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من ديدم شاه همان شاه است, اما نگاه و رنگ و بوي او فرق كرده و يك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز يك ماه مي گذرد, هر كاري كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم, تيرش به سنگ خورده و من هم آرزويي ندارم, به غير از اينكه از اينجا و اين همه غصه و غم خلاص شوم.»  
طوطي گفت «بي بي جان! بيا جلو و من را بو كن.»  
زن پاشد طوطي را بو كرد و با تعجب گفت «اي واي! اين بو, بوي پادشاه است.»  
طوطي گفت «من خود پادشاه هستم.»  
و از اول تا آخر همه چيز را براي زنش تعريف كرد.  
زن گفت «حالا چه بايد کرد؟»  
طوطي گفت «امشب در قفسم را باز بگذار, وقتي وزير آمد يك خرده روي خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتي كه وزير مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در ميان نمي گذاري. بعد, او مي گويد نه! من هيچ فرقي نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودي لمي را كه درويش يادت داده به من هم ياد بدي. وقتي راضي شد, تو ديگر كاري نداشته باش؛ بقيه اش با من.»  
زن پادشاه هر چه را كه طوطي گفته بود, مو به مو انجام داد.  
وقتي كه پادشاه دروغي راضي شد لم به جلد اين و آن رفتن را به زن ياد بدهد, زن فرستاد سگ سياهي را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد, وزير از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ. 
پادشاه هم زود از جلد طوطي بيرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ايستاد و گفت «اي وزير بد جنس! به من نارو مي زني؟ حالا سزايت اين است كه تا عمر داري سگ سياه باشي, كتك بخوري و واغ واغ كني.»  
زن خوشحال شد و پريد دست انداخت گردن پادشاه.  
پادشاه فرستاد درويش را آوردند. او را وزير خودش كرد و دختر وزير اولش را داد به او.  
سگ سياه را هم بردند بستند دم طويله و آن قدر كتكش زدند كه مرد.   
بالا رفتيم ماست بود
پايين اومديم دوغ بود
قصه ما دروغ بود. 

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:38
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

هفت برادران

هفت برادران
يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زني بود كه هفت تا پسر داشت و خيلي غصه مي خورد چرا دختر ندارد.  
مدتي گذشت و براي بار هشتم حامله شد. وقتي مي خواست بچه اش را به دنيا بياورد, پسرانش گفتند «ما مي رويم شكار. اگر دختر زاييدي, الك را جلو در آويزان كن تا ما برگرديم خانه و اگر باز هم پسر به دنيا آوردي تفنگ را آويزان كن كه ما برنگرديم؛ چون ديگر بدون خواهر طاقت نداريم پا به اين خانه بگذاريم.»  
پسرها اين را گفتند و از خانه رفتند بيرون.  
طولي نكشيد كه زن دختر زاييد و خيلي خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بي زحمت الك را آويزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.»  
ولي زن برادرش كه بچه نداشت, حسودي كرد و به جاي الك تفنگ را آويخت.   
پسرها وقتي برگشتند و چشمشان افتاد به تفنگ, از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بيابان رفتند و ديگر پيداشان نشد.  
سال ها گذشت و دختر بزرگ شد.  
يك روز كه داشت با رفقاش بازي مي كرد, ديد وقتي آن ها مي خواهند حرفشان را به او بقبولانند, مي گويند «به جان برادرم قسم راست مي گويم.»  
دخترك فكر كرد من كه برادر ندارم بايد چه بگويم كه حرفم را باور كنند؟ بعد, گفت «به جان گوساله مان قسم راست مي گويم.»  
رفقاش گفتند «چرا به جان هفت برادرت قسم نمي خوري؟»  دختر گفت من برادر ندارم.  
گفتند «اي دروغگو! تو هفت تا برادر داري؛ آن وقت به جان گوساله تان قسم مي خوري و مي خواهي حرفت را باور كنيم.»  
دختر افتاد به گريه رفت خانه و به مادرش گفت «بچه ها سر به سرم مي گذارند و مي گويند تو هفت تا برادر داري!»
مادرش گفت «راست مي گويند دخترم.»  
دختر گفت «چرا تا حالا به من نگفته بودي؟»   
مادرش گفت «مي خواستم غصه نخوري؛ چون برادرهات همان روزي كه تو آمدي به دنيا از خانه رفتند و ديگر برنگشتند.»   ر
دخترك گفت «خودم مي روم آن ها را پيدا مي كنم.»   
و راه افتاد رفت و رفت تا به خانه اي رسيد.   
دختر هر چه در زد, خبري نشد. آخر سر خودش در را وا كرد رفت تو. ديد هيچ كس در خانه نيست؛ اما پيدا بود كساني در آنجا زندگي مي كنند كه در آن موقع رفته اند بيرون.   
دختر خانه را جارو زد؛ غذا پخت و رفت گوشه اي پنهان شد ببيند چه پيش مي آيد. طولي نكشيد كه هفت مرد آمدند خانه. وقتي ديدند غذا آماده است, همه جا جارو شده خيلي تعجب كردند.  
گفتند «اين چه معني دارد؟»  
اما هر چه فكر كردند عقلشان به جايي نرسيد.    
چند روز به همين ترتيب گذشت و دختر خودش را نشان نداد. يك روز پسرها قرار گذاشتند يكي از آن ها بماند در خانه و گوشه اي پنهان شود, بلكه بفهمد چه سري در كار است كه وقتي آن ها در خانه نيستند خانه جارو مي شود و غذا آماده.  
آن روز, شش تا از پسرها رفتند بيرون و هفتمي ماند خانه و گوشه اي پنهان شد. دخترك به خيال اينكه كسي خانه نيست, از جايي كه قايم شده بود درآمد و بنا كرد به رفت و روب. بعد, غذا پخت و رفت آب آورد تا خمير درست كند و نان بپزد, كه پسر پريد بيرون؛ دست دختر را گرفت و گفت «بگو ببينم كي هستي و اينجا چه كار مي كني؟» 
دختر گفت «دارم دنبال هفت تا برادرم مي گردم.»  
پسر پرسيد «از كي برادرهات را گم كرده اي؟»  
دختر جواب داد «از روزي كه من آمدم دنيا, آن ها به خانه برنگشتند.»  
پسر خيلي خوشحال شد و گفت «غلط نكنم تو خواهر ما هستي. همين جا بمان تا برم برادرهام را خبر كنم.» 
بعد, رفت دنبال برادرهاش و همه با هم برگشتند خانه. از دختر پرسيدند «چطور شد برادرهات خانه و زندگيشان را ترك كردند.»  
دختر گفت «قبل از دنيا آمدن من, برادرهام كه خيلي دوست داشتند خواهر داشته باشند رفتند شكار و به مادرم گفتند اگر دختر زاييدي الك را جلو در آويزان كن و اگر پسر به دنيا آوردي تفنگ را بياويز كه ما بفهميم چه شده و به خانه برنگرديم. من كه آمدم دنيا مادرم خيلي خوشحال شد كه دختر زاييده و به زن برادرش گفت برو الك را بياويز بالاي در. او هم از حسوديش رفت و به جاي الك تفنگ را آويزان كرد.»  
برادرها از خوشحالي خواهرشان را غرق بوسه كردند و به او گفتند «مدتي پيش ما بمان تا ببينيم بعدش خدا چه مي خواهد.»  
در اين ميان زن دايي شان آن قدر از خود راضي شده بود كه ديگر خدا را بنده نبود. يك شب از ماه پرسيد «اي ماه! بگو ببينم تو زيباتري يا من؟»  
ماه جواب داد «نه تو نه من؛ خواهر هفت برادران از همه زيباتر است.»  
زن دايي با خودش گفت «من را ببين كه دلم خوش است هفت برادران گورشان را گم كرده اند و دختر هم رفته وردست آن ها, بايد برم هر طور شده او را پيدا كنم و بلايي سرش بيارم كه ماه ديگر اسمش را نبرد و خوشگلي او را به رخم نكشد.»  
بعد, راه افتاد از اين ديار به آن ديار و از اين ده به آن ده گشت و خانه آن ها را پيدا كرد. دختر از ديدن زن دايي اش خوشحال شد و او را برد تو خانه. 
زن دايي دختر گفت «خيلي تشنه ام, كمي آب بيار بخورم.»   
دختر رفت آب آورد. زن آب نوشيد و گفت «حالا خودت بخور.»  
دختر گفت «تشنه نيستم.»  
زن دايي اش گفت «دستم را رد نكن.»  
دختر كاسه آب را گرفت و خورد. زن دايي اش دزدكي انگشتري خودش را انداخت تو كاسه آب و دختر افتاد و مرد. زن با خودش گفت «حالا دلم سبك شد.»  و پا شد تند رفت پي كارش.  
وقتي برادرها برگشتند خانه, ديدند خواهرشان افتاده زمين و مرده و بنا كردند به گريه زاري. آخر سر هم دلشان نيامد او را به خاك بسپارند. صندوقي درست كردند. خواهرشان را گذاشتند تو آن. يك طرف صندوق را با طلا و طرف ديگرش را با نقره پوشاندند و آن را بستند رو شتر و شتر را ول كردند به صحرا.
از قضاي روزگار, پسر پادشاه در آن روز رفت به شكار و ديد شتري در صحرا سرگردان است و صندوقي بسته شده پشتش كه يك طرفش طلاست و طرف ديگرش نقره. پسر پادشاه شتر را برد به كاخ خودش و صندوق را آورد پايين و درش را واكرد. ديد جنازه دختر زيبايي تو صندوق است.  
پسر پادشاه به كنيزهاش دستور داد دختر را بشورند, كفن كنند و به خاك بسپارند. 
در اين موقع پسركي كه نزديك جنازه دختر ايستاده بود, گفت «برويد كنار!» 
و دست برد از دهان دختر انگشتري را درآورد و دختر تكاني خورد, چشم هاش را واكرد و بلند شد نشست.  
كنيزها رفتند به پسر پادشاه خبر دادند «دختر زنده شد؛ حالا چه دستور مي دهي؟»  
پسر پادشاه آمد ديد دختري به قشنگي ماه شب چهارده نشسته تو صندوق طلا و نقره. پسر پاشاه از حال و روز دختر جويا شد و او هم سرگذشتش را از اول تا آخر نقل كرد.   
پسر پادشاه گفت «حاضري زن من بشوي؟» 
دختر رضا داد و پسر پادشاه فرستاد مادر و هفت برادر او را آوردند.  پسر پادشاه فرستاد دنبال زن دايي دختر و او را بسزاي عملش رساندند و  بعد, هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و با دختر عروسي كرد.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:36
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

كچل و شيطان

كچل و شيطان
يكي بود؛ يكي نبود. كچلي بود كه براي مردم گاو مي چراند و همه از كارش خيلي راضي بودند. 
يك روز كه گاودارها دور هم جمع شده بودند و از اين در و آن در حرف مي زدند, صحبت به كارداني و لياقت كچل كشيد. يكي گفت «بياييد براي كچل فكري بكنيم و برايش زني دست و پا كنيم.»  
همه اين حرف را تصديق كردند؛ و بعد از گفت و گوي مفصل دختر يكي از گاودارها را براي كچل نامزد كردند. 
اين خبر هم مثل هر خبر ديگر خيلي زود پخش شد و مردم شروع كردند به طعن و لعن مردي كه دخترش را نامزد كچل كرده بود. هر كس به بهانه اي به خانه او مي رفت و صحبت را مي كشاند به نامزدي كچل. 
يكي مي گفت «حيف نيست گاودار اسم و رسم داري مثل شما دختر مثل ماه و دست و پنجه دارش را بدهد به يك كچل گاوچران.» 
خلاصه! مردم آن قدر به خانه اش رفت و آمد كردند و زخم زبان زدند كه پدر دختر به تنگ آمد و نامزدي را با كچل به هم زد. 
كچل از اين ماجرا غصه دار شد و آخر سر كه ديد چاره اي ندارد, با خود گفت «اگر اين دختر قسمت من باشد, نصيبم مي شود و اگر قسمتم نباشد, غصه خوردن دردي دوا نمي كند؛ بايد صبر كنم و ببينم چه پيش مي آيد.» 
مدتي گذشت, روزي از روزها كچل توي صحرا گاو مي چراند كه هوا ابري شد و باران شروع كرد به باريدن. كچل رخت هايش را جلدي از تنش درآورد؛ آن ها را ته ديگچه اي تپاند كه هميشه با خودش به صحرا مي برد. بعد, ديگچه را دمر گذاشت رو زمين و لخت و عور نشست رو ديگچه؛ و باران كه بند آمد لباس هايش را از توي ديگچه درآورد و پوشيد.  
از قضا شيطان داشت از آن حدود مي گذشت و تا چشمش به كچل افتاد, از تعجب انگشت به دهان ماند, با خود گفت «جل الخالق! اين ديگر چه جور موجودي است كه توي اين بر و بيابان و زير آن همه باران رخت هايش خشك خشك مانده و نم برنداشته.» 
بعد, يواش يواش رفت جلو و به كچل گفت «خسته نباشي گاوبان!»  
كچل گفت «قربان شما! عزت زياد.»  
شيطان گفت «من كه شيطانم همه جانم خيس خالي شده, آن وقت تو در اين بيابان كه هيچ سرپناهي هم پيدا نمي شود كجا بودي كه رخت هايت نم برنداشته؟»  
كچل گفت «افسوني بلدم كه اين جور وقت ها نمي گذارد خيس شوم.»  
شيطان گفت «به من هم ياد بده.»  
كچل گفت «همين طور مفت كه نمي شود افسونم را به تو ياد بدهم.»  
شيطان التماس كنان به پاي كچل افتاد كه «افسونت را به من ياد بده. در عوضش من هم افسوني يادت مي دهم كه خيلي به دردت بخورد.» 
كچل گفت «به شرطي كه تو اول افسونت را بگويي تا دلم قرص شود كلك ملكي در كار نيست.»  
شيطان گفت «قبول است! وقتي گاوها چموش شدند و به هاي و هويت گوش ندادند, چهار بار به چپ, سه بار به راست, دو بار به زمين و يك بار به آسمان فوت كن و تند بگو گره بند و ديگر كاريت نباشد؛ چون با همين يك كلمه هر موجودي سرجايش ميخكوب مي شود و نمي تواند جم بخورد. هر وقت هم كه خواستي دوباره راه بيفتند, همان طور فوت كن و بگو گره كش. خلاصه با اين افسون كارت مثل آب خوردن راحت مي شود و مجبور نيستي صبح تا شب از پي گاوها سگدو بزني.»  
كچل گفت «من هم الان افسونم را يادت مي دهم.»  
و رفت ديگچه را آورد نشان شيطان داد و گفت «اين هم از افسون من! وقتي باران مي گيرد, رخت هايم را مي كنم و مي گذارم توي اين. بعد, ديگچه را وارونه مي كنم و مي نشينم رويش. باران كه بند آمد رخت هايم را درمي آورم و مي پوشم.»  ر
شيطان آه سردي از سينه بيرون داد. با خودش گفت «اي خاك بر سر من كه با همه شيطنتم از يك كچل گاوبان رودست خوردم و به جاي چنين كار ساده اي چه افسوني يادش دادم.» 
و خجالت زده سرش را انداخت زير, راهش را گرفت و رفت و حتي برنگشت به پشت سرش نگاهي بيندازد.  
از آن روز به بعد, كچل به كمك افسوني كه از شيطان ياد گرفته بود خيلي بي دردسر گاوباني مي كرد و مراقب بود كسي از رازش سر درنياورد.  
يك روز عصر كچل داشت گاوها را از صحرا بر مي گرداند كه يك دفعه صداي دهل و سرنا رفت به هوا. از مردي پرسيد «چه خبر شده؟»
مرد كركر خنديد و گفت «مگر نمي داني؟ امشب مي خواهند نامزدت را ببرند خانه شوهر.» 
كچل گفت «تا قسمت چه باشد!»  
بعد گاوهاي مردم را برد يكي يكي در خانه صاحبشان تحويل داد و رفت سر و وضعش را طوري عوض كرد كه هيچ كس نتواند او را بشناسد و تند خودش را به مجلس عروسي رساند و در لابه لاي مهمان ها نشست.  
آخر شب كه عروس و داماد را به حجله بردند, كچل دزدكي خودش را به حجله رساند و پشت پرده قايم شد. همين كه داماد شروع كرد به حرف هاي عاشقانه زدن و دست انداخت گردن عروس, كچل به چپ و راست و زمين و آسمان فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و آن دو تا را مثل آهن و آهنربا به هم چسباند؛ طوري كه ديگر نتوانستند از جايشان جم بخورند. 
صبح پا تختي كه در و همسايه ها رفتند سراغ عروس و داماد, فهميدند كه عروس و داماد هنوز از حجله نيامده اند بيرون و همه نگران حال آن ها هستند و دارند با هم مشورت مي كنند كه براي حل اين مشكل چه بكنند و چه نكنند.  
آخر سر ساقدوش گفت «اينكه اين همه جر و بحث لازم ندارد, من الان مي روم توي حجله ببينم چه خبر است.» و بلند شد رفت به حجله و تا چشمش به عروس و داماد افتاد نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد؛ چون ديد عروس و داماد دست در گردن هم خشكشان زده و مثل دو تا مجسمه سرپا ايستاده اند و تكان نمي خورند.  
ساقدوش چند دفعه اهم و اوهوم كرد؛ و وقتي جوابي نشنيد, بناي آه و ناله و داد و فرياد را گذاشت. فاميل هاي عروس و داماد كه پشت در حجله منتظر بودند, يك دفعه ريختند توي حجله و تا فهميدند عروس و داماد به هم چسبيده اند, دست در بازوي عروس و داماد انداختند و شروع كردند به زور زدن.  
كچل كه از پشت پرده اوضاع را زير نظر داشت, اين ور و آن ور فوت كرد و آهسته گفت گره بند؛ و همه را به هم چسباند.  
بگذريم! كچل هر كه را كه به كمك آمد, با همان افسون به هم چسباند؛ طوري كه ديگر كسي جرئت نكرد قدم جلو بگذارد. و خيلي ها هم از ترس فرار كردند كه مبادا بلايي به سرشان بيايد.   ر
طولي نكشيد كه خبر چسبيدن عروس و داماد و فك و فاميلش دهان به دهان چرخيد و به گوش همه مردم آن شهر رسيد.  ر
تمام حكيمان و بزرگان شهر جمع شدند و هر چه فكر كردند راهي براي جدا كردن آن ها پيدا نكردند. آخر سر مردي گفت «در يكي از شهرهاي نزديك پيرزني را مي شناسد كه هر كاري از دستش برمي آيد و تا حالا هزار درد بي درمان را درمان كرده است؛ و گره اين كار هم به دست كسي غير از او باز نمي شود.»   
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه الاغي را جل كردند و افسارش را دادند به دست او و گفتند «خدا پدرت را بيامرزد؛ تند برو و پيرزن را وردار بيار اينجا, بلكه براي اين مشكل چاره اي پيدا كند.»  
عصر همان روز خبر آوردند كه پيرزن دارد مي آيد و مردم جلو خانه داماد جمع شدند كه ببينند آخر عاقبت اين ماجرا به كجا مي كشد. كچل وقتي از اين قضيه مطلع شد, بي سر و صدا از پشت پرده درآمد و رفت جلو در و گوشه اي ايستاد به تماشا.   
مردي كه به دنبال پيرزن رفته بود, با خوشحالي از لا به لاي جمعيت براي الاغي كه پيرزن سوارش بود راه باز كرد, آمد جلو و دم در نگه داشت.  
پيرزن به مرد گفت «ننه جان! خدا عمرت بده كمكم كن بيام پايين.»  
مرد تا دست پيرزن را گرفت كه از الاغ پياده اش كند, كچل به چپ و راست و پايين و بالا فوت كرد و آهسته گفت گره بند, كه مرد, الاغ و پيرزن درجا خشكشان زد. مردم از ترسشان عقب عقب رفتند و از دور مشغول شدند به تماشاي پيرزن كه بين زمين و هوا خشكش زده و فرصت نكرده بود يك لنگش را از روي الاغ پايين بياورد.  
خلاصه! چند شب و چند روز همه فكر و ذكر مردم آن شهر اين بود كه براي بلايي كه به سرشان آمده بود راه حلي پيدا كنند؛ تا اينكه مردي گفت «غلط نكنم اين دردسر را كچل گاوچران راه انداخته. برويد و او را هر كجا كه هست پيدا كنيد و بياوريد اينجا.»  
مردم رفتند و گشتند و كچل را پيدا كردند و آوردند.  
مرد به كچل گفت «اي كچل! اين همه بلا را تو به سر ما آورده اي؛ بيا اين ها را از هم جدا كن و به صورت اول برگردان؛ ما هم در عوض دست نامزدت را مي گذاريم توي دست تو.»  
كچل گفت «اگر همه تان قسم مي خوريد كه بعداً زير حرفتان نزنيد, من حرفي ندارم.»  
آن وقت همه قسم خوردند و كچل را بردند دم حجله و خودشان از او فاصله گرفتند. كچل به چهار طرفش فوت كرد و زير لب گفت گره كش و همه را از هم جدا كرد.  
پدر دختر وقتي ديد همه چيز به حال عادي برگشت, دست دخترش را گرفت در دست كچل گذاشت و گفت «ان شاءالله به پاي هم پير شويد. اين دختر از اولش قسمت تو بود و ما نمي دانستيم!»   
قصه ما به سر رسيد
كلاغه به خونه ش نرسيد
رفتيم بالا ماست بود
قصه ما راست بود
اومديم پايين دوغ بود
قصه ما دروغ بود

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:33
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

لجباز

لجباز
يكي بود؛ يكي نبود. سال ها پيش از اين زن و شوهري بودند كه خلق و خويشان با هم جور نبود. زن كاربر و زير و زرنگ بود و مرد تتنبل و دست و پا چلفتي و هميشه خدا با هم بگو مگو داشتند.   
يك روز زن از دست شوهرش عاصي شد و گفت «اي مرد! خجالت نمي كشي از دم دماي صبح تا سر شب تو خانه پلاسي و هي دور و بر خودت مي لولي و از خانه پا نمي گذاري بيرون؟»  
مرد گفت «براي چه از خانه برم بيرون؟ بابام چند تا گاو و گوسفند برام ارث گذاشته و چوپان ها آن ها را مي برند مي چرانند و از فروش شير و پشمشان به ما پولي مي دهند. به كار و بار توي خانه هم تو سر و سامان مي دهي.» 
زن گفت «پخت و پز غذا, شست و شو و رفت و روب خانه با من. اما آب دادن گوساله با خودت. اين يكي به من هيچ ربطي ندارد.»  
مرد گفت «نكند خيال مي كني تو را آورده ام توي اين خانه كه فقط بخوري و بخوابي و روز به روز چاق و چله تر بشوي؟»  
زن گفت «من را آوردي كه خانه و زندگيت را رو به راه كنم و خودت را تر و خشك كنم, نياوردي كه گوساله را آب بدهم؛ دندت نرم خودت گوساله ات را آب بده.»  
مرد گفت «اين جور نيست! هر چه گفتم بايد گوش كني؛ حتي اگر بگويم پاشو برو بالاي بام و خودت را پرت كن پايين نبايد به حرفم شك كني.»  
خلاصه, بعد از جر و بحث زياد قرار بر اين شد كه آن روز گوساله را زن آب بدهد؛ اما از فردا صبح هر كس زودتر حرف زد, از آن به بعد او گوساله را آب بدهد.  
فردا صبح زود زن از خواب بيدار شد و بعد از آب و جاروي خانه, صبحانه را آماده كرد. مرد هم بيدار شد و بي آنكه كلمه اي به زبان بياورد شروع كرد به خوردن صبحانه.  
زن ديد اگر كنار شوهرش بماند ممكن است قول و قراري را كه گذاشته اند يادش برود و براي اينكه خيالش از اين بابت راحت بشود چادرش را سر كرد و رفت خانه همسايه.  
مرد براي اينكه حوصله اش كمتر سر برود رفت نشست رو سكوي دم در. طولي نكشيد كه گدايي پيدا شد و پس از دعاي بسيار به جان مرد از او چيزي طلب كرد؛ اما هر چه خواهش و تمنا كرد, جوابي نشنيد. گدا با صداي بلندتر دعا خواند و از مرد خواست كه پولي, نان و پيازي, چيزي به او بدهد. مرد با آنكه به گدا نگاه مي كرد لام تا كام چيزي نگفت.  
گدا حيران ماند كه اين ديگر چه جور آدمي است كه بربر نگاهش مي كند, اما لب نمي جنباند و جوابش نمي دهد و با خودش گفت «لابد كر است.»  
گدا رفت جلوتر و صدايش را تا جايي كه مي توانست بلند كرد و باز تقاضايش را تكرار كرد. مرد در دلش گفت «فكر مي كند نمي دانم زنم او را تير كرده بيايد اينجا و من را وا دارد به حرف زدن تا مجبور شوم از اين به بعد گوساله را آب بدهم. نه! اگر زمين به آسمان برود و آسمان به زمين بيايد و اين مرد صبح تا شب بيخ گوشم هوار بكشد, زبانم را در دهان نمي چرخانم.» 
بگذريم! وقتي گدا ديد حرف زدن با مرد فايده ندارد, با خود گفت «بيچاره! انگار تو اين دنيا نيست.»  
و رفت تو خانه؛ توبره اش را گذاشت زمين و هر چه نان و پنير در سفره بود خالي كرد توي توبره اش و راهش را گرفت و رفت. 
مرد همه اين ها را مي ديد؛ اما چيزي نمي گفت و اعتراضي نمي كرد كه نكند شرط را به زنش ببازد و مجبور شود گوساله را هر روز آب بدهد.  
پس از رفتن گدا, سلماني دوره گرد از راه رسيد و همين كه ديد مرد نشسته رو سكوي دم در سلام كرد و پرسيد «مي خواهي سر و ريشت را اصلاح كنم؟»
مرد به خيال اينكه سلماني را هم زنش فرستاده, جوابش نداد و بربر نگاهش كرد. سلماني با خودش گفت «سكوت نشانه رضاست.»   
و آينه را برد جلو صورت مرد و پرسيد «مي خواهي ريشت را از ته بتراشم و زلفت را دم اردكي كنم؟»  
مرد همان طور ساكت ماند و سلماني هم نه گذاشت و نه برداشت, تيغش را برداشت حسابي تيز كرد و ريش مرد را از ته تراشيد و صورتش را مثل كف دست صاف و صوف كرد و زلفش را دم اردكي زد. بعد آينه گرفت جلو مرد و گفت «ببين خوب شده؟»
مرد چيزي نگفت.  
سلماني در دلش گفت «اين چه جور آدمي است كه حتي زورش مي آيد بگويد دستت درد نكند.»  
بعد دستش را دراز كرد و گفت «مزد ما را مرحمت كن از خدمت مرخص بشويم.»  
مرد اين بار هم چيزي نگفت. سلماني دو سه بار حرفش را تكرار كرد؛ اما فايده اي نداشت. سلماني گفت «خودت را به كري نزن. همين طور مفت و مجاني كه نمي شود ترگل و ورگلت كنم. زود باش مزد ما را بده بريم باقي رزق و روزيمان را به دست بياريم.»  
مرد باز هم جواب نداد. سلماني كه حوصله اش سر رفته بود دست كرد تو جيب مرد, پول هايش را درآورد و رفت دنبال كارش.  
تازه سلماني رفته بود كه زن بندانداز از راه رسيد و تا چشمش به مرد ريش تراشيده افتاد او را بند انداخت. زير ابروهايش را ورداشت و به صورتش سرخاب سفيداب ماليد و رفت.  
كمي بعد دزدي سر رسيد و دور و بر خانه سر و گوشي آب داد. ديد زني با لباس مردانه و گيس بريده و صورت بزك كرده نشسته رو سكو. دزد رفت جلو. گفت «خاتون جان! چرا در را باز گذاشته اي و بدون چادر و چاقچور نشسته اي اينجا؟»  
مرد جواب نداد. دزد جلوتر كه رفت فهميد اين آدم زن نيست و مرد است و دو دستي زد تو سرش و گفت «خاك عالم بر سرت! اين چه ريخت و قيافه اي است براي خودت درست كرده اي؟»   
مرد در دلش گفت «مي دانم تو را زنم فرستاده كه زبانم را باز كني و زحمت آب دادن گوساله بيفتد گردنم؛ اما كور خوانده اي! من از آن بيدها نيستم كه به اين بادها بلرزم.»  
دزد وقتي ديد حرف زدن با مرد بي فايده است و هر چه از او مي پرسد جوابي نمي شنود, رفت تو خانه و هر چه چيز سبك وزن و سنگين قيمت دم دستش آمد ريخت تو كوله پشتي اش و زد به چاك.  
حالا بشنويد از گوساله!  
گوساله زبان بسته كنج طويله از تشنگي بي تاب شد و با شاخش زد در را انداخت و آمد وسط حياط و بنا كرد صدا كردن. مرد با خودش گفت «اين زن بدجنس به گوساله هم ياد داده صدا در بياورد و من را وادار كند به حرف زدن.» 
در اين ميان زن سر رسيد. ديد زني حسابي بزك دوزك كرده نشسته دم در. خيال كرد شوهرش رفته هوو سرش آورده. تند رفت جلو گفت «آهاي! با اجازه كي پا گذاشته اي اينجا؟»  
مرد از خوشحالي فرياد كشيد «باختي! باختي! زودباش به گوساله آب بده.»  
زن نزديك بود از تعجب شاخ دربياورد. دو دستي زد تو سر خودش و گفت «خاك عالم بر سرم! چرا اين ريختي شده اي؟ كي مويت را زده؟ كي ريشت را تراشيده؟ كي اين قدر آرايشت كرده و اين همه سرخاب سفيداب ماليده به صورتت؟» 
آن وقت به گوساله آب داد و رفت تو خانه ديد همه چيز درهم برهم است. فهميد دزد آمده دار و ندارشان را برده. 
زن برگشت پيش مرد. گفت «مگر مرده بودي يا خوابت رفته بود كه جلو دزد را نگرفتي؟»   
مرد گفت «نه مرده بودم و نه خوابم رفته بود؛ فقط حواسم جمع بود و مي دانستم كه همه اين دوز و كلك ها زير سر تو است و تو اين ها را تير كرده اي بيايند من را به حرف بياورند و آب دادن به گوساله بيفتد گردن من.»  
زن گفت «خاك بر سرت كنند لجباز كه هست و نيست و آبرويت را روي لجبازي گذاشتي و باز خوشحالي كه مجبور نيستي به گوساله خودت آب بدهي. حالا بگو ببينم دزد كي رفت و از كدام طرف رفت؟»  
مرد گفت «چندان وقتي نيست كه رفته. اما نفهميدم از كدام طرف رفت.»  
زن از خانه زد بيرون و گوساله به دنبالش را افتاد. سر كوچه از بچه هايي كه مشغول بازي بودند پرسيد «شماها نديديد مردي كه از خانه ما آمد بيرون از كدام طرف رفت؟» 
بچه ها سمتي را نشان دادند و گفتند «از اين طرف.» 
زن افسار گوساله را گرفت و به طرفي كه بچه ها نشان داده بودند راه افتاد و كم كمك از شهر رفت بيرون.  
يك ميدان بيشتر از شهر دور نشده بود كه ديد مردي كوله پشتي سنگين دوش گرفته و دارد مي رود. زن از سر و وضع مرد فهميد كه دزد خانه همين است. قدم هاش را تند كرد و بي آنكه نگاهي به دزد بيندازد از او جلو افتاد. 
دزد صدا زد «باجي جان! داري كجا مي روي؟»  
زن جواب داد «غريبم! دارم مي روم شهر خودم.» 
دزد پرسيد «چرا اين قدر تند مي روي؟»  
زن گفت «مي خواهم تا هوا تاريك نشده خودم را برسانم به كاروانسرايي كه شب تك و تنها توي بيابان نمانم. اگر كس و كاري داشتم يواش يواش مي رفتم و بيخودي خودم و اين گوساله زبان بسته را خسته نمي كردم.» 
دزد گفت «دلت مي خواهد با هم برويم؟»  
زن گفت «بدم نمي آيد!» و با هم به راه افتادند. 
در بين راه زن آن قدر شيرين زباني كرد و قر و غمزه آمد كه دزد گفت «خاتون باجي! مگر تو شوهر نداري؟»  
زن گفت «اگر شوهر داشتم تك و تنها با اين گوساله راهي بيابان نمي شدم.»  
كم كم گفت وگوي زن و دزد گل انداخت و دزد از زن خواستگاري كرد و قرار و مدار گذاشتند همين كه برسند به شهر بروند پيش قاضي, مهر و كابين ببندند.  
از آن به بعد با هم همدل و همزبان شدند و دل دادند و قلوه گرفتند تا دم دماي غروب آفتاب رسيدند به دهي.  
دزد گفت «بهتر است به اسم زن و شوهر برويم خانه كدخدا و شب را آنجا بمانيم.»  
زن گفت «بسيار خوب! اما به شرطي كه به من دست نزني مگر بعد از رفتن به خانه قاضي.»  
دزد قبول كرد و با هم رفتند به خانه كدخدا. كدخدا هم از آن ها پذيرايي كرد.  
وقت خواب كه رسيد زن رختخوابش را يك طرف اتاق پهن كرد و رختخواب دزد را طرف ديگر اتاق انداخت و جدا از هم خوابيدند.  
نيمه هاي شب, وقتي خر و پف دزد رفت به هوا, زن بي سر و صدا بلند شد رفت از انبار خانه كدخدا كمي آرد برداشت؛ با آن خمير شل و ولي درست كرد و آورد ريخت توكفش هاي دزد و كدخدا. بعد, كوله پشتي را انداخت به پشت گوساله؛ از در بيرون زد و راه خانه خودش را پيش گرفت.  
زن كدخدا از صداي به هم خوردن در بيدار شد. كدخدا را بيدار كرد و گفت «انگار صداي در آمد؛ پاشو ببين مهمان هاي ما دزد از آب در نيامده باشند.»  
كدخدا بلند شد. خواست كفش بپوشد برود تو حياط و سر و گوشي آب بدهد ببيند چه خبر است كه پاش چسبيد به خمير. ناچار كفشش را درآورد و پا برهنه دويد تو حياط؛ ديد در چار تاق باز است. تند برگشت سركشيد تو اتاق مهمان ها ديد از زن خبري نيست و فقط مرد دراز به دراز گرفته خوابيده. كدخدا مرد را صدا زد. مرد از خواب پريد و گفت «چي شده!؟»  
كدخدا گفت «مي خواستي چي بشود. زنت خمير ريخته تو كفش هاي من و در را باز كرده و رفته. حالا ديگر چيزي هم برده يا نه نمي دانم.»  
دزد گفت «نه بابا! زن من دزد كه نيست؛ فقط بعضي وقت ها به سرش مي زند و دردسر درست مي كند.»  
در اين ميان چشم چرخاند دور و برش؛ ديد اي داد بي داد از كوله پشتي اثري نيست. و به كدخدا گفت «بهتر است زودتر برم ببينم كجا رفته؛ مبادا اين وقت شب به دزدي يا دغلي بربخورد و گوساله را از او بگيرند و خودش را به كنيزي ببرند.»  
و خواست كفش هاش را بپوشد كه پاش تو خمير گير كرد. نخواست كدخدا از اين قضيه سر در بياورد؛ با هر دردسري بود كفش هاش را پوشيد؛ يواش يواش خودش را رساند دم در و از كدخدا خداحافظي كرد. 
همين كه پاش رسيد به كوچه و خودش را تنها ديد, نشست كفش هاش را پاك كرد. اما, ديگر دير شده بود و زن نصف راه را پشت سر گذاشته بود. دزد ديد اگر بخواهد به زن برسد چاره اي ندارد جز اينكه همه راه را بدود. اين بود كه شروع كرد به دويدن و از تپه ماهورهاي زيادي گذشت. رفت تو رفت تا به جايي رسيد كه از دور زن و گوساله را ديد. 
زن هم كه مرتب پشت سرش را نگاه مي كرد, دزد را ديد و ترس برش داشت كه چه كند چه نكند و از ناچاري به گوساله گفت «اي گوساله! همه اين بلاها به خاطر تو سرم مي آيد. اگر دزد به ما برسد, من را سر به نيست مي كند و تو را مي برد مي دهد دست قصاب گوش تا گوش سرت را مي برد و ديگر نه من را مي بيني و نه رنگ قشنگ سبزه را. دلم مي خواهد از خودت غيرت به خرج دهي و با اين كله گت و گنده ات طوري به شكمش بزني كه جا به جا جان از بدنش در بيايد.»  
و افسار از گردن گوساله برداشت و سرش را به طرفي كه دزد داشت نزديك مي شد چرخاند. گفت «چيزي نمانده به ما برسد. ببينم چه كار مي كني.»   
همين كه دزد نزديك شد, گوساله خيره خيره نگاهش كرد. بعد چند قدم رفت عقب عقب و يك دفعه خيز برداشت و با سر چنان ضربه محكمي به آبگاه دزد زد كه دزد نقش زمين شد و ديگر از جاش جم نخورد. 
زن از شادي دك و پوز گوساله را غرق بوسه كرد و باز رو به خانه اش به راه افتاد.  
هنوز هوا روشن بود و ستاره ها در آسمان پيدا نشده بودند كه زن با گوساله رسيد به خانه. در حياط همان طور چارتاق بود و مرد بزك دوزك كرده نشسته بود رو سكو. گوساله تا چشمش به او افتاد خونش به جوش آمد؛ رفت عقب و آمد جلو؛ خواست ضربه اي هم به مرد بزند و او را به همان روزي بيندازد كه دزد را انداخته بود. اما, زن تند پريد جلوش را گرفت. گفت «اي گوساله! هر چه باشد من و اين مرد مثل آستر و رويه هستيم. اگر لجباز است, عوضش دلپاك و بي غل و غش است.» 
گوساله سرش را انداخت پايين و راهش را گرفت رفت تو طويله. 
مرد هم از حرف زنش خجالت كشيد و از فرداي آن شب به بعد خودش به گوساله آب و علف داد.  
بالا رفتيم هوا بود؛
پايين اومديم زمين بود؛
قصه ما همين بود.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:32
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

علي بهانه گير

علي بهانه گير
روزگاري در همين شهر خودمان مردي بود كه همه به او مي گفتند علي بهانه گير.  
علي بهانه گير يازده تا زن داشت كه هر كدام را به يك بهانه اي زده بود ناقص كرده بود؛ طوري كه وقتي زن ها مي خواستند بروند حمام, پول و پله اي مي دادند به حمامي و حمام را قوروق مي كردند كه پيش اين و آن خجالت نكشند. 
از قضا يك روز كه زن هاي علي بهانه گير مي خواستند بروند حمام, دختر ترشيده اي رفت تو حمام قايم شد كه ببيند چه سري در اين كارست كه زن هاي علي بهانه گير از ديگران كناره مي گيرند و هميشه با هم به حمام مي روند.  
وقتي زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوي خود شدند, دختر ترشيده از جايي كه قايم شده بود, آمد بيرون, رفت بين آن ها و ديد همه ناقص اند. يكي گوشش بريده؛ يكي انگشت ندارد؛ خلاصه ديد تن و بدن هيچ كدامشان بي عيب نيست.  
دختر گفت «چرا شماها همه تان درب داغان هستيد؟» 
زن ها كه ديدند كار از كار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند «علي بهانه گير ما را به اين روز انداخته.»  
دختر گفت «حالا كه او اين قدر بي رحم است, لااقل شما يك كاري بكنيد كه بهانه دستش ندهيد.» 
گفتند «فايده ندارد! هر كاري بكنيم, بالاخره يك بهانه اي مي گيرد و مي افتد به جان ما.» 
دختر دلش به حال آن ها سوخت. گفت «از بي عرضگي خودتان است. بياييد من را براش بگيريد تا انتقام شما را از او بگيرم و بلايي به سرش بيارم كه از خجالت نتواند سر بلند كند.»  
بعد, نشاني خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بيرون. 
زن هاي علي بهانه گير وقتي برگشتند خانه, نهار مفصلي درست كردند و سر ظهر سفره انداختند.
علي بهانه گير آمد خانه و بي آنكه سلام عليك كند يا يك كلمه حرف بزند, رفت نشست سر سفره. اما همين كه مزه غذا را چشيد بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب كشيد و بغ كرد.
زن ها كه جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سينه ايستادند. علي بهانه گير به حرف درآمد و گفت «اگر يك زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از اين بود و مجبور نبودم هميشه غذاهاي بيمزه بخورم.» 
زن اول گفت «مشهدي علي! امروز تو حمام دختري ديدم كه صورتش مثل قرص قمر مي درخشيد.»
زن دوم گفت «چرا از چشم هاش نمي گويي كه از چشم آهو قشنگ تر بود.» 
زن سوم گفت «چرا از لپ هاش نمي گويي كه مثل سيب سرخ بود.» 
زن چهارم گفت «چه لب و دنداني داشت.» 
خلاصه! زن ها آن قدر از دختر تعريف كردند كه دل از دست علي بهانه گير رفت و نديده يك دل نه صد دل عاشق دختر شد. 
زن اول علي بهانه گير وقتي ديد آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است كه دختر را مي خواهد, گفت «مشهدي علي! راضي هستي بريم و او را برات بگيريم؟»
علي بهانه گير سري خاراند و گفت «راضي كه هستم؛ ولي از خرج و برجش مي ترسم.» 
زن دوم گفت «هر چي باشد تو به گردن ما حق داري؛ من خودم لباس هاش را مي خرم.» 
زن سوم گفت «من هم طلا و جواهراتش را مي دهم.» 
زن چهارم گفت «كفش و چادرش با من.» 
زن پنجم گفت «صندوقچه اش را هم من مي دهم.» 
چه دردسرتان بدهم! 
هر كدام از زن ها قبول كردند چيزي بدهند و بساط عقد و عروسي را راه بندازند. 
زن اول گفت «حالا كه اين جور شد, فقط مي ماند خرج ملا, كه آن را هم يك جوري جور مي كنيم.»
و علي بهانه گير را شير كرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاري. 
بعد از كمي گفت و گو, پدر دختر قبول كرد دخترش را بدهد به علي بهانه گير و همان روز عقد و حنابندان و عروسي سرگرفت. 
شب عروسي, دختر يك دست و پا و يك طرف صورتش را بزك كرد و رفت به حجله. 
علي بهانه گير صبح كه از خواب پاشد و دختر را در روشنايي روز ديد, با خودش گفت «جل الخالق! اين ديگر چه جور بزك كردني است كه اين كرده؟» 
مي خواست شروع كند به بهانه جويي؛ ولي چون ديرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش يك گوني بادنجان خريد و فرستاد خانه. 
عروس به زن ها گفت «اين تازه اول كار است. علي بهانه گير دنبال بهانه مي گردد؛ ما بايد هر جور غذايي كه با بادنجان درست مي شود, درست كنيم و هيچ بهانه اي دست او ندهيم.» و همين كار را هم كردند. 
آخر كار, عروس داشت پوست بادنجان ها را جمع مي كرد كه ديد يك بادنجان مانده زير آن ها. بادنجان را ورداشت داد به يكي از زن ها و گفت «اين يكي را همين طور پوست نكنده نگه داريد شايد به دردمان بخورد.»
سر شب علي بهانه گير آمد خانه و يكراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش كرد و گفت «شما از كجا مي دانستيد من چلو خورش بادنجان مي خواستم! شايد مي خواستم آش بادنجان بخورم.»
يكي از زن ها رفت يك قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت «بفرماييد مشهدي علي.» 
علي بهانه گير كه ديد اين طور است, گفت «شايد من دلم دلمه بادنجان بخواهد. چرا قبلاً مشورت نمي كنيد و سر خود هر چه دلتان مي خواهد مي پزيد؟»
يكي ديگر زود رفت يكي سيني دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره.
علي بهانه گير گفت «شايد من هوس كشك و بادنجان كرده بودم, نبايد از من مي پرسيديد؟» 
يكي از زن ها تند رفت يك ديس كشك و بادنجان آورد گذاشت جلو علي بهانه گير. 
علي بهانه گير كه ديد ديگر نمي تواند بهانه بگيرد و هر چه مي خواهد تند مي آورند و مي گذارند جلوش, خيلي رفت تو هم و با اوقات تلخي گفت «شايد من دلم مي خواست يك بادنجان پوست نكنده را گلي كنم و همان طور خام خام بخورم.» 
عروس رفت بادنجان پوست نكنده را گذاشت تو بشقاب؛ كمي گل هم ريخت كنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره. گفت «بفرماييد ميل كنيد مشهدي علي! نوش جانتان.» 
علي بهانه گير كه ديد نمي تواند هيچ بهانه اي بگيرد, سرش را انداخت پايين؛ غذايش را خورد و بي سر و صدا رفت خوابيد. اما, به قدري ناراحت بود كه تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توي اين فكر بود كه فردا چه جوري از زن ها بهانه بگيرد. 
صبح زود, علي بهانه گير بلند شد, صبحانه نخورده يكراست رفت بازار. گوني بزرگي خريد و به حمالي پول داد و گفت ر«من مي روم توي گوني, تو هم در گوني را محكم ببند و آن را ببر خانه من تحويل زن هايم بده و بگو مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه.» 
بعد, رفت توي گوني. حمال در گوني را بست. آن را كول كرد و هن و هن كنان برد خانه علي بهانه گير و به زن ها گفت «مشهدي علي سفارش كرده در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه.» 
همين كه حمال رفت, عروس فكري ماند اين ديگر چه حقه اي است كه علي بهانه گير سوار كرده است و مدتي گوني را زير نظر گرفت كه يك دفعه ديد گوني تكان خورد.
عروس فهميد علي بهانه گير رفته تو گوني و اين كلك را سوار كرده كه بفهمد زن ها پشت سرش چه مي گويند و چه كار مي كنند و بهانه اي به دست بيارد. 
عروس هيچ به روي خودش نياورد. زن ها را صدا كرد و گفت «اين درست است كه مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودش بيايد خانه؛ اما اين درست نيست كه ما همين طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاريم و بي كار بمانيم.» 
يكي از زن ها گفت «پس چه كار كنيم؟» 
عروس گفت «اشتباه نكنم اين گوني پر از چغندر است. خوب است بندازيمش تو حوض تا لااقل گل هاش خيس بخورد و شسته بشود.» 
زن ديگري گفت «آن وقت جواب مشهدي علي را چي بدهيم؟» 
عروس گفت «مشهدي علي خودش گفته در گوني را وا نكنيد؛ از شستن و نشستن آن ها كه حرفي نزده. تازه از كجا معلوم است كه مشهدي علي بهانه نگيرد چرا ما گوني را در حوض نينداخته ايم و نشسته ايم.» 
زن ها ديدند عروس راست مي گويد و بي معطلي آمدند جلو؛ چهار گوشه گوني را گرفتند و كشان كشان بردند انداختندش تو حوض و يكي يك چوب ورداشتند و افتادند به جان گوني. 
كمي بعد يكي از زن ها گفت «دست نگه داريد. آب حوض دارد قرمز مي شود.» 
عروس گفت «چيزي نيست! چغندرها دارند رنگ پس مي دهند.» 
و باز افتادند به جان گوني و حالا نزن كي بزن؛ تا اينكه كاشف به عمل آمد كه راست راستي از گوني دارد خون مي زند بيرون. 
زن ها دست پاچه شدند. زود گوني را از حوض كشيدند بيرون. اما, هنوز جرئت نمي كردند درش را وا كنند و همين طور دورش ايستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش مي كردند. عروس هم هيچ به روي خودش نمي آورد كه مي داند علي بهانه گير تو گوني است. 
در اين موقع, صداي ضعيفي با آه و ناله به گوش رسيد كه «در گوني را وا كنيد.» 
عروس گفت «مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه.» 
صدا آمد «زود باشيد! دارم مي ميرم.» 
عروس گفت «به ما مربوط نيست؛ مي خواهي بمير, مي خواهي نمير؛ مشهدي علي سفارش كرده تا خودم نيايم خانه هيچ كس در گوني را وا نكند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمي آوريم.» 
صدا آمد «من خود مشهدي علي هستم؛ زود درم بياريد كه دارم مي ميرم.» 
زن ها كه تازه فهميده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گوني را واكردند و علي بهانه گير را درآوردند. 
عروس گفت «الهي من بميرم و تو را به اين روز نبينم مشهدي علي جان؛ چرا رفته بودي تو گوني؟» 
زن ها وقتي ديدند علي بهانه گير جواب ندارد بدهد و از زور درد يك بند ناله مي كند, رخت هاش را عوض كردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب. 
چند روز بعد, حال علي بهانه گير جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال كسب و كارش. عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شكمش دست كشيد و گفت گوش شيطان كر, چشم حسود كور, گمانم خبرهايي است.» 
علي بهانه گير پرسيد «چه خبرهايي؟» 
عروس جواب داد «غلط نكنم حامله شده اي؟» 
چشم هاي علي بهانه گير از تعجب چهارتا شد. گفت «مگر مرد هم حامله مي شود؟» 
عروس گفت «اگر خدا بخواهد بشود, مي شود و خواست خدا را نمي شود عوض كرد. دوازده تا زن گرفتي و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته اين جوري تلافي كند.» 
علي بهانه گير رو شكم خودش دست كشيد و شك برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابيده بود, شكمش يك كم پف كرده بود. 
عروس گفت «مشهدي علي! سر خود راه نيفت برو بيرون كه مردم چشمت مي زنند. بگير تخت بخواب تا من برم قابله بيارم ببينم قضيه از چه قرار است.» 
عروس, علي بهانه گير را برگرداند به رختخواب و تند رفت پيش زن ها. گفت «به علي بهانه گير گفته ام حامله شده؛ او هم باور كرده و رفته تخت خوابيده كه كسي چشمش نزند.» 
زن ها پقي زدند زير خنده و گفتند «چطور چنين چيزي را باور كرده؟» 
عروس گفت «خودم خرش كرده ام و او هم باور كرده و خيال ورش داشته. مي خواهم بلايي به سرش بيارم كه نتواند تو مردم سر بلند كند.» 
زن ها گفتند «هر بلايي به سرش بياري حقش است, ذليل مرده. با اين بهانه هاي طاق و جفتش نگذاشته يك روز خدا آب خوش از گلويمان برود پايين.» 
خلاصه چه درد سرتان بدهم! 
زن ها رفتند دور علي بهانه گير را گرفتند و عروس رفت با قابله اي ساخت و پاخت كرد, آوردش خانه كه علي بهانه گير را معاينه كند و بگويد چهار ماهه حامله است و چند روزي نبايد از جاش جم بخورد و دست به سياه و سفيد بزند.
زن ها زود دست به كار شدند؛ گوسفند سر بريدند؛ آب گوش مفصلي بار گذاشتند و برو بيايي به راه انداختند. 
خيلي زود خبر حاملگي علي بهانه گير در شهر پيچيد و طولي نكشيد كه همه فاميل و دوستان دور و نزديكش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند كه سر و گوشي آب بدهند و ببينند موضوع از چه قرار است و همين كه ديدند قضيه جدي است, رفتند و دور علي بهانه گير جمع شدند. 
پيرمردي از علي بهانه گير پرسيد «مشهدي علي! خدا بد نده؛ چه شده؟» 
علي بهانه گير از خجالت سرخ شده و جوابي نداد. 
عروس به جاي او جواب داد «سلامت باشيد حاج آقا! امروز معلوم شد مشهدي علي چهارماهه حامله است. حالا گرفته خوابيده كه خداي نكرده هول نكند و بچه بندازد.» 
همه با تعجب به همديگر نگاه كردند. يكي پرسيد «اين چه حرف هايي است كه مي زنيد؛ مگر مرد هم حامله مي شود؟» 
عروس گفت «اگر خدا بخواهد بشود, مي شود. قابله هم معاينه اش كرده و هيچ شك و شبهه اي در كار نيست.»
يكي گفت «اگر پسر باشد, ديگر نور علي نور مي شود.»  
عروس گفت «ان شاءالله!» 
و همه كر و كر زدند زير خنده. 
آن روز مردم, از پير و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند ديدن علي بهانه گير و هر كس متلكي بارش كرد. آخر سر پيرمردي گفت «مشهدي علي! قباحت دارد كه اين طور ولنگ و واز خوابيده اي و دلت خوش است كه حامله اي؛ پاشو برو پي كار و كاسبي ات. مگر مرد هم حامله مي شود.» 
آخرهاي شب كه خانه خلوت شد, علي بهانه گير خوب كه فكر كرد, فهميد عروس دستش انداخته و پيش اين و آن طوري آبروش را ريخته كه از خجالتش بايد سر بگذارد به بيابان؛ چون مي دانست كه مردم به اين سادگي ها ول كن معامله نيستند و همين كه صبح بشود باز پيداشان مي شود و زخم زبان ها و متلك ها از نو شروع مي شود. 
اين بود كه علي بهانه گير همان شب بي سر و صدا پاشد راه افتاد. دو پا داشت دو پاي ديگر هم قرض كرد و از خانه و شهر و ديارش فرار كرد و به جايي رفت كه هيچ كس او را نشناسد. 
فردا صبح همين كه زن ها پاشدند و ديدند جاي علي بهانه گير خالي است, فهميدند علي بهانه گير گذاشته رفته و حالا حالاها هم پيداش نمي شود. خيلي خوشحال شدند كه از دست بهانه هاي عجيب و غريب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در كنار هم زندگي مي كنند. 
قصه علي بهانه گير همين جا تمام مي شود؛ اما بعضي ها مي گويند ده دوازده سال بعد, وقتي علي بهانه گير از در به دري خسته شده بود, فكر كرد خوب است سري بزند به شهر خودش و ببيند اگر آب ها از آسياب افتاده و مردم فراموشش كرده اند, بي سر و صدا برگردد دنبال كار و زندگيش را بگيرد؛ اما هنوز نرسيده بود به شهر كه ديد چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازي مي كنند. با خودش گفت «خوب است بروم با بچه ها صحبت كنم و از حال و هواي شهر باخبر شوم.» 
علي بهانه گير با اين بهانه به بچه ها نزديك شد و گفت «داريد چه كار مي كنيد اينجا؟» 
يكي از بچه ها پسري را نشان داد و گفت «مي خواهيم بازي كنيم, اما اين يكي مرتب بهانه مي گيرد و نمي گذارد بازيمان راه بيفتد.» 
علي بهانه گير گف «آهاي پسر! بيا اينجا ببينم. چرا اين قدر بهانه مي گيري و نمي گذاري بقيه بازي كنند؟» 
پسر جواب داد «دست خودم نيست. من پسر علي بهانه گيرم.» 
علي بهانه گير گفت «چرا پرت و پلا مي گويي, علي بهانه گير ديگر چه كسي است؟» 
پسر جواب داد «باباي من است! دوازده سال پيش من را زاييد و ول كرد از اين شهر رفت و برنگشت.» 
علي بهانه گير كه اين طور ديد ديگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را كج كرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش. 
رفتيم بالا آرد بود؛
اومديم پايين ماست بود؛
قصة ما راست بود!

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:30
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

جمعه - شنبه - يكشنبه

روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند. 
يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش را آويزان كرد به تاق ايوان و به زنش گفت «اگر من خانه نبودم و شنبه يا يك شنبه آمد اينجا و آب خواست, آب را تو كاسه بريز و بده دستشان؛ چون اگر با كوزه آب بخورند, سرشان را بالا مي گيرند و لاشه گوسفند را مي بينند.» 
زن گفت «به روي چشم!» 
تازه جمعه از خانه رفته بود بيرون كه سر و كله شنبه پيدا شد و سراغ جمعه را گرفت. 
زن گفت «پيش پات رفت بيرون.» 
شنبه گفت «يك كم آب بده بخورم.» 
زن گفت «صبر كن كاسه بيارم.» 
شنبه گفت «به خودت زحمت نده!» 
و تا زن برادرش آمد به خودش بجنبد, دست برد كوزه را از گوشه ايوان ورداشت سركشيد و گفت «دستت درد نكند! ديگر زحمت را كم مي كنم.» 
و از خانه بيرون زد. 
تنگ غروب, جمعه برگشت خانه و از زنش پرسيد «چه خبر؟» 
زن جواب داد «امن و امان! فقط شنبه يك نوك پا آمد اينجا آب خورد و رفت.» 
جمعه گفت «با كاسه آب خورد يا با كوزه؟» 
زن گفت «تا خواستم كاسه بيارم, كوزه را ورداشت سر كشيد و خداحافظي كرد و رفت.» 
جمعه با دست زد رو پيشاني خودش و گفت «اي داد بي داد كه گوشت از دست رفت.» 
زن گفت «بد به دلت راه نده.» 
جمعه گفت «مگر نمي گويي با كوزه آب خورد؟» 
زن گفت «چرا!» 
جمعه گفت «خدا مي داند كه گوشت از دست رفت! اين خط و اين نشان. اگر روز روشن نبرد, شب تاريك مي برد.»
بعد نشستند با هم به مشورت كه چه كنند, چه نكنند و آخر سر نتيجه گرفتند شب كه مي خواهند بخوابند, گوشت را بيارند زير لحاف بگذارند بين خودشان. 
نصفه هاي شب, شنبه رفت خانه جمعه و وقتي ديد لاشه‌گوسفند سر جاش نيست, تا ته ماجرا را خواند و بي سر و صدا رفت بالا سر برادر و زن برادرش نشست و همين كه خر و پفشان رفت هوا دست برد زير لحاف, لاشه گوسفند را يك كم غلتاند طرف برادرش, يك كم چرخاند طرف زن برادرش و خوب كه جا باز شد, لاشه را آهسته از بين شان درآورد و با خود برد. 
كمي بعد, جمعه بيدار شد؛ ديد از گوشت خبري نيست و مثل برق و باد, بام به بام خودش را رساند به خانه شنبه و رفت پشت در حياط ايستاد. 
شنبه به خانه كه رسد, آهسته زد به در. جمعه در را باز كرد و شنبه به خيال اينكه زنش در را باز كرده, در تاريكي شب گوشت را داد به دست جمعه. جمعه هم گوشت را ورداشت و يواشكي زد بيرون و برگشت به خانه خودش.
كله سحر, شنبه زنش را بيدار كرد و گفت «پاشو يك آبگوشت پرگوشت بار بگذار براي نهار.» 
زن گفت «با كدام گوشت؟» 
شنبه گفت «با همان گوشتي كه ديشب آوردم خانه تحويلت دادم.» 
زن گفت «خواب ديدي خير باشد!» 
شنبه از همين يكي دو كلام همه چيز دستگيرش شد و دو بامبي زد تو سر خودش و گفت «اي داد بي داد كه گوشت از دست رفت! جمعه گوشت را زد و برد و ديگر رنگش را نمي بينيم.» 
بعد, پاشد رفت سروقت يك شنبه و صلات ظهر با هم رفتند خانه جمعه كه هم نهار چرب و نرمي بخورند و هم با او صحبت كنند و قرار و مداري بگذارند. 
نهار را كه خوردند, شنبه و يك شنبه صحبت را كشاندند به اصل مطلب و گفتند «اي برادر! از انصاف به دور است كه سور و سات تو اين قدر جور باشد و ما آه در بساط نداشته باشيم؛ آخر برادري گفته اند, برابري گفته اند؛ بيا از اين به بعد با هم بريم دزدي و هر چه گير آورديم تقسيم كنيم.» 
جمعه گفت «به شرطي كه هر چه من گفتم گوش كنيد.» 
شنبه و يك شنبه قبول كردند. برادر بودند, دست برادري هم با هم دادند. 
غروب همان روز, جمعه به بهانه ديدن آشنايي كه در دربار شاه داشت, رفت به دربار, اين ور آن ور سرك كشيد؛ راه خزانه شاه را ياد گرفت و برگشت و نصفه هاي شب با شنبه و يك شنبه يكي يك كولبارچه ورداشتند و رفتند به دربار. 
شنبه و يك شنبه نزديك خزانه قايم شدند؛ اوضاع را زير نظر گرفتند و جمعه رفت به خزانه؛ كولبارچه هاشان را يكي يكي از جواهر پر كرد و داد بالا و آخر سر هم خودش آمد بالا و با هم برگشتند خانه. 
فرداي آن شب, سه تايي از خانه رفتند بيرون كه در كوچه و بازار سر و گوشي آب بدهند و ببينند مردم از دزدي ديشب شان چه مي گويند. اما, هر چه گشتند و به اين و آن سر زدند, ديدند خبري نيست. 
تو نگو وقتي شاه خبردار شده بود دزد زده به خزانه, گفته «نگذاريد اين خبر جايي درز كند كه تاج و تخت مان بر باد مي رود.»  ر
و دستور داده بود زير دريچه اي كه دزد از آن جا به خزانه رفته يك خمره پر از قير بگذارند كه اگر دزد دوباره خواست بزند به خزانه, يكراست بيفتد تو قير و اسير بشود. 
برادرها وقتي ديدند به خزانه شاه دستبرد زده اند و آب از آب تكان نخورده, نيمه هاي شب, كولبارچه هاشان را ورداشتند و باز به طرف دربار راه افتادند. 
اين دفعه نوبت شنبه بود كه از دريچه به خزانه برود. جمعه و يك شنبه دور و برشان را زير نظر گرفتند و شنبه از دريچه پايين پريد و يكراست افتاد تو خمره قير و گير افتاد. 
شنبه, جمعه را صدا زد و گفت «اي برادر! من افتادم تو قير و كارم تمام است. شماها زودتر در برويد و جانتان را نجات بدهيد.»  
جمعه تا آخر قضيه را خواند و ديد اگر دير بجنبد كار همه شان تمام است و چاره اي غير از اين نديد كه سر شنبه را ببرد و با خود ببرد. اين بود كه خم شد, چنگ انداخت موي سر شنبه را گرفت, سرش را بريد و با خود برد. 
فردا صبح, جمعه و يك شنبه رفتند بيرون ببينند چه خبر است. ديدند همه جا صحبت از اين است كه دزد زده به خزانه شاه و افتاده به تله؛ اما سر ندارد و شاه دستور داده دزد بي سر را آويزان كنند به دروازة شهر كه هر كس آمد جلو جنازه گريه زاري كرد, او را بگيرند و دزد را شناسايي كنند.  
جمعه و يك شنبه برگشتند خانه و هر چه شنيده بودند به زن شنبه گفتند. زن شنبه شيون و زاري راه انداخت كه «من طاقت ندارم تن بي سر شوهرم به دروازه شهر آويزان باشد و خودم اينجا راحت بگيرم و بنشينم. الان مي روم جنازة شوهرم را ور مي دارم و مي آورم.»  
جمعه گفت «اگر اين كار را بكني سر همه مان را به باد مي دهي. تو از خانه پا بيرونت نگذار؛ من قول مي دهم كه با يك شنبه برم و هر طور كه شده جنازه شنبه را از چنگشان در بيارم.»  
جمعه و يك شنبه, مطربي هم بلد بودند و الاغي داشتند كه هر جا ولش مي كردند, يكراست بر مي گشت خانه و اگر در خانه بسته بود, با سر به در مي زد.  
سر شب, جمعه و يك شنبه ساز و كمانچه دست گرفتند؛ سوار الاغ شدند؛ از خانه زدند بيرون و شروع كردند در شهر گشتن و زدن و خواندن. 
نزديك دروازه شهر كه رسيدند, يكي از نگهبان ها جلوشان را گرفت و گفت «پياده شويد و براي ما ساز بزنيد.» 
جمعه گفت «ديگر از نفس افتاده ايم و حال ساز زدن نداريم.»  
نگهبان ها گفتند «حالا كه به ما رسيد از نفس افتاديد؟ د يالله بياييد پايين و بهانه نياريد كه پاك حوصله مان سر رفته.»  
يك شنبه گفت «راستش را بخواهيد مي ترسيم اگر پياده شويم دزد خرمان را ببرد و از نان خوردن بيفتيم.» 
يكي از نگهبان ها گفت «دهنت را آب بكش! كي جرئت دارد به خرتان نگاه چپ بكند. ما داريم از جنازه به اين مهمي نگهباني مي كنيم, آن وقت شما مي گوييد دزد بيايد و جلو چشم ما خرتان را بدزدد.»  
جمعه گفت «خلاصه گفته باشم كليد رزق و روزي ما در اين دنيا همين يك دانه الاغ است.» 
و از الاغ پياده شدند؛ نشستند كنار نگهبان ها و شروع كردند به ساز زدن و آن قدر زدند كه نگهبان ها چرتشان برد و كم كم خر و پفشان رفت به هوا. 
جمعه و يك شنبه پا شدند, جنازه را از بالاي دروازه آوردند پايين و بستند رو الاغ و الاغ را راهي كردند طرف خانه و تند برگشتند دراز كشيدند كنار نگهبان ها و خودشان را زدند به خواب.  
كله سحر, يكي از نگهبان ها از خواب پريد و ديد نه از جنازه خبري هست و نه از الاغ و بناي داد و فرياد را گذاشت و همه را از خواب پراند. 
جمعه و يك شنبه كش و قوسي به خود دادند و خواب آلود پرسيدند «چي شده؟»  
نگهبان ها گفتند «گاومان دوقلو زاييده!» 
و با عجله شروع كردند به اين ور آن ور دويدن و وقتي چيزي پيدا نكردند, برگشتند پيش جمعه و يك شنبه كه زارزار گريه مي كردند و به سر و كله خودشان مي زدند. جمعه مي گفت «ديدي چطور نانمان را آجر كردند؟» و يك شنبه دنبال حرف برادرش را مي گرفت كه «حالا چه كنيم با هفت هشت تا نان خور ريز و درشت؟»  
نگهبان ها افتادند به از و جز كه «صداش را در نياريد و جرم ما را سنگين تر نكنيد؛ بياييد پول الاغتان را بگيريد و برويد دنبال كارتان.»  
جمعه در لا به لاي گريه گفت «از كجا الاغي به آن خوبي پيدا كنم؟»  
نگهبان ها شروع كردند به دلداري آن ها و گفتند «پيدا مي كنيد ان شاءالله. باز حال و روز شما بدك نيست. ما را بگو كه معلوم نيست پادشاه به دارمان بزند يا به زندانمان بندازد.»  
جمعه گفت «حالا كه اين طور است قبول مي كنيم. چون دلمان نمي آيد سرتان برود بالاي دار.» 
و پول الاغ را گرفتند و برگشتند خانه.  
طولي نكشيد كه خبر به پادشاه رسيد «جنازه را هم دزديدند.»  
پادشاه وزير دست راستش را خواست و نشستند به گفت و گو كه چه كنند, چه نكنند و آخر سر به اين نتيجه رسيدند كه تو كوچه و خيابان سكة نقره و طلا بريزند و نگهبان ها دورا دور مراقب باشند و هر كه دولا شد سكه ورداشت او را بگيرند به دار بزنند و قال قضيه را بكنند.  
جمعه كه از اين ماجرا بو برده بود, به يك شنبه گفت «پاشو قير بزن كفت پات و برو تو كوچه و خيابان. هر جا سكه ديدي رو آن پا بگذار. بعد, برو تو خرابه؛ سكه را از كف پات بكن و باز راه بيفت و از نو همين كار را بكن؛ اما مبادا دولا شوي و چيزي از زمين ورداري كه سرت به باد مي رود.»  
يك شنبه گفت «هر چه تو بگويي!»  
و همان طور كه جمعه گفته بود رفت خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي شهر را زير پا گذاشت و همه سكه ها را جمع كرد.  
براي پادشاه خبر بردند كه «اي پادشاه چه نشسته اي كه روز روشن همه سكه ها ناپديد شد و احدالناسي هم دولا نشد كه از زمين چيزي بردارد.»  
پادشاه دستور داد يك شتر با بار جواهر در شهر بگردانند و هر كه نگاه چپ به شتر كرد, او را بگيرند از دروازه شهر آويزان كنند. 
جمعه كه هميشه دور و بر دربار مي پلكيد, از اين خبر هم اطلاع پيدا كرد و رفت چپق سر و ته نقره اش را آماده كرد و دم در خانه شان ايستاد. همين كه ساربان رسيد جلو خانه, چپق را آتش زد و گفت «يا علي! يا حق! خسته نباشي ساربان!»  
و چپق را داد به دست او. ساربان تا يكي دو پك زد به چپق, يك شنبه افسار شتر را بريد و آن را برد تو خانه.   
ساربان به پشت سرش كه نگاه كرد, هاج و واج ماند؛ چون ديد فقط افسار شتر مانده به دستش و از شتر و باش اثري نيست.  
خلاصه! براي پادشاه خبر بردند كه «اي پادشاه! چه نشسته اي كه شتر با بارش ناپديد شد و دزد پيداش نشد.»  
در اين ميان پادشاه كشور همسايه يك چرخ پنبه ريسي و مقداري پنبه براي پادشاه دزد زده هديه فرستاد و پيغام داد «پادشاهي كه نتواند دزد خزانه اش را پيدا كند, همان بهتر كه از تاج و تختش بيايد پايين, گوشه اي بنشيند و پنبه بريسد.»  
اين موضوع به پادشاه گران آمد و گفت «جارچي در شهر بگردد و جار بزند هر كس بيايد و راه پيدا كردن دزد را نشان بدهد, پادشاه از مال و منال دنيا بي نيازش مي كند.» 
پيرزني رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! شتر به آن بزرگي را كه نمي شود قايم كرد؛ بالاخره يكي آن را مي بيند.» 
پادشاه گفت «حرف آخر را بزن؛ مي خواهي چه بگويي؟»  
پيرزن گفت «دزد تا حالا شتر را كشته و گوشتش را تيكه تيكه كرده. من كوچه به كوچه و خانه به خانه شهر را زير پا مي گذارم و مي گويم تو خانه مريضي دارم كه حكيم گفته دواي دردش گوشت شتر است. اين طور هر كه آن همه گوشت شتر در خانه داشته باشد دلش به رحم مي آيد و كمي هم به من مي دهد و دزد پيدا مي شود.» 
پادشاه گفت «بد فكري نيست! برو ببينم چه كار مي كني.»  
پيرزن راه افتاد در خانه ها كه «خدا خيرتان بدهد! جوان مريضي در خانه دارم كه حكيم گفته دواي دردش گوشت شتر است؛ اگر داريد كمي به من بدهيد و جانش را نجات دهيد. ان شاءالله خدا يك در دنيا و صد در آخرت عوضتان بدهد.»  پيرزن همين طور خانه به خانه گشت تا رسيد به خانه جمعه.  
زن جمعه دلش به حال پيرزن سوخت و كمي گوشت شتر داد به او.  
جمعه رفته بود حمام و هنوز رخت در نياورده بود كه خبر را شنيد و تند راه خانه اش را پيش گرفت كه به زن ها خبر بدهد اگر چنين پيرزني آمد در خانه و گوشت شتر خواست گولش را نخوريد؛ اما به سر كوچه كه رسيد, ديد پيرزني گوشت به دست از كوچه آمد بيرون.  
جمعه از پيرزن پرسيد «ننه جان! كجا بودي اين طرف ها؟» 
پيرزن جواب داد «ننه جان! جواني دارم كه مريض است و حكيم گفته دواي دردش گوشت شتر است. همه شهر را دنبال گوشت شتر گشتم تا كمي پيدا كردم.»  
جمعه گفت «حكيم درست گفته, گوشت شتر خوب است؛ اما راستش را بخواهي شفاي بيمار تو در كله شتر است. با من بيا تا كله شتر هم به تو بدهم.» 
پيرزن تا اين حرف را شنيد, گل از گلش شكفت؛ چون مطمئن شد كه دزد را پيدا كرده و شروع كرد به دعا كردن و به دنبال جمعه افتاد به راه. 
جمعه پيرزن را برد خانه و گوش تا گوش سرش را بريد.  
خبر به پادشاه رسيد كه «پيرزن گم شد و از دزد خبري به دست نيامد.» 
پادشاه كه ديگر خسته شده بود, دستور داد جارچي جار بزند كه اگر دزد بيايد و خودش را معرفي كند, پادشاه برابر وزنش به او طلا و جواهر مي دهد. 
طولي نكشيد كه عده زيادي جلو دربار جمع شدند و همه ادعا كردند كه دزدند. 
پادشاه گفت «به اين سادگي ها هم نيست. دزد ما نشاني هايي دارد.»  
جمعه ديد وقتش رسيده خودش را آفتابي كند و سر شنبه و سر شتر و سر پيرزن و سكه ها را ورداشت و برد گذاشت پيش پادشاه و گفت «اين سر برادرم كه به خزانه زده بود؛ اين سر شتري كه با بار طلا و جواهر گم شد؛ اين سر پيرزني كه دنبال گوشت شتر مي گشت و اين هم سكه هايي كه ريخته بود تو كوچه و خيابان.» 
پادشاه انگشت به دهان ماند و گفت «اگر تو همه دنيا يك دزد درست و حسابي پيدا شود, همين است!»  
و دستور داد جمعه را گذاشتند تو ترازو و برابر وزنش طلا و جواهر كشيدند و دادند به او

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:27
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

بز زنگوله پا

بز زنگوله پا
يكي بود؛ يكي نبود. زير گنبد كبود غير از خدا هيچ كس نبود. بزي بود كه در و همسايه ها صداش مي كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبه انگور.
روزي از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگي آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خيلي دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از اين به بعد خوب حواستان را جمع كنيد و هيچ وقت بي گدار به آب نزنيد. اگر كسي آمد در زد, تا مطمئن نشده ايد من هستم در را وا نكنيد.»
بچه ها گفتند «به روي چشم!»
و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.
چندان طولي نكشيد كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كيه؟»
گرگ گفت «منم, مادرتان.»
بچه ها گفتند «دروغ نگو! صداي مادر ما نازك است؛ اما صداي تو كلفت است.»
گرگ رفت و كمي بعد برگشت و باز در زد.
بچه ها پرسيدند «كيه؟»
گرگ صدايش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنيد. به پستان شير دارم و به دهان علف.»
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفيد است؛ اما دست تو سياه است.»
گرگ راه افتاد يكراست رفت به آسياب. دستش را زد تو كيسه آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پاي مادر ما قرمز است؛ اما پاي تو قرمز نيست.»
گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتي حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.
بچه ها گفتند «كيه؟»
گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا.»
بچه ها ديدند صدا صداي مادرشان است. براي اينكه مطمئن شوند از درز پايين در نگاه كردند و تا دست هاي سفيد و پاهاي قرمز را ديدند در را باز كردند و گرگ خيز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پريد تو سوراخ آبراه قايم شد و از دست گرگ جان به در برد.
نزديك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و ديد در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. اين ور چرخيد, آن ور چرخيد و بچه هاش را صدا زد.
حبه انگور صداي مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بيرون و به مادرش گفت كه چه بلايي سرشان آمده.
مادرش پرسيد «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود يا شغال؟»
حبه انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهميدم.»
بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردي؟»
شغال گفت «نه. اگر باور نمي كني بيا تو و همه جا را بگرد.»
بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردي؟»
شغال باز هم جواب داد «نه.»
و دستي به شكمش زد و گفت «ببين! شكم من خاليه خاليه و از گشنگي چسبيده به پشتم. اين كار كار گرگ است.»
بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانه گرگ. همين كه به آنجا رسيد يكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خيز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.
گرگ كه ديگ بار گذاشته بود و داشت براي بچه هاش آش مي پخت, سرش را از دريچه بيرون برد و فرياد زد
«اين كيه تاپ و تاپ مي كنه؟
آش من را پر از خاك مي كنه؟»
بز زنگوله پا گفت
«منم! منم زنگوله پا
كه ور مي جم دوپا دوپا
چارسم دارم به زمين
دوشاخ دارم به هوا
كي برده شنگول من؟
كي خورده منگول من؟
كي مياد به جنگ من؟
گرگ گفت
«من بردم شنگول تو
من خوردم منگول تو
من ميام به جنگ تو.»
بز زنگوله پا پرسيد «چه روزي مي آيي به جنگ من؟»
گرگ جواب داد «روز جمعه.»
بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سير دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پيش شير دوش. گفت «شير دوش! شير من را بدوش و يك انبان كره براي من درست كن. دو غش هم براي خودت.»
بعد انبان كره را ورداشت برد پيش چاقو تيزكن. گفت «اين را بگير و به جاي آن شاخ هايم را تيز كن.»
چاقو تيزكن انبان كره را گرفت شاخ هاي بز را حسابي تيز كرد.
گرگ هم رفت پيش دلاك. گفت «بي زحمت دندان هاي من را تيز كن.»
دلاك گفت «كو مزدش؟»
گرگ گفت «مگر مزد هم مي خواهي؟»
دلاك گفت «بي مزد و مواجب كه نمي شود كار كرد. مگر نشنيده اي كه بي مايه فطير است؟»
گرگ برگشت خانه. يك انبان ورداشت چسيد توش و درش را بست و برد براي دلاك. گفت «اين هم مزدت.»
دلاك در انبان را كه واكرد, باد انبان در رفت؛ اما به روي خودش نياورد. در دل گفت «به جاي مزد چس مي آوري؟ يك بلايي سرت بيارم كه تو قصه ها بنويسند.»
بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان هاي گرگ را از دم كشيد و جاشان دندان چوبي گذاشت.
روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ براي جنگ رفتند به ميدان. زنگوله پا گفت «چطور است پيش از جنگ آب بخوريم كه تشنه مان نشود.»
و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب مي خورد. گرگ هم به خيال خودش, براي اينكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.
بز زنگوله پا با شاخ هاي تيز و گردن كشيده, سم به زمين زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.
گرگ گفت «حالا ديگر براي من شاخ و شانه مي كشي؟ الان نشانت مي دهم.»
و پريد خرخره زنگوله پا را بگيرد كه همه دندان هاي چوبيش ريخت.
زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب, آمد جلو, با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه, پيش حبه انگور.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:25
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

كدو قلقله زن

كدو قلقله زن
يكي داشت؛ يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزي از روزها از تنهايي حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه بخت, خانه ام خيلي سوت و كور شده, خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاي تپه اي قرار داشت.
چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد.
گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي روي؟»
پيرزن گفت «مي روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
گرگ گفت «بي خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مي كنم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانه دخترم؛ چند روزي خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابي چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»
گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمي خورم تا تو برگردي.»
پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمي گردم.»
و راه افتاد.
چند قدم كه رفت پلنگي, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روي پيرزن؟»
پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مي روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلي گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزي خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمي گردم اينجا, من را بخور.»
پلنگ گفت «بدفكري نيست. تا تو برگردي, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.»
پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.»
و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه دخترش نرسيده بود كه شيري غرش كنان جلوش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك.
شير گفت «كجا داري مي روي پيرزن؟»
پيرزن گفت «دارم مي روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم من از گشنگي افتاده به غار و غور و همين حالا تو را مي خورم.»
پيرزن گفت «اي شير! تو سلطان جنگلي؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سير نمي كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك چنگ پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزي خوب بخورم و بخوابم, حسابي چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»
شير گفت «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلي گشنه ام.»
پيرزن گفت «زياد چشم به راهت نمي گذارم.»
و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسيد.
دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاي سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.
پيرزن سه چهار روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو يك كدو تنبل بزرگ براي من بيار.»
دختر رفت كدوي بزرگي آورد.
پيرزن گفت «در جمع و جوري براي كدو بساز و توي كدو را خوب خالي كن.»
دختر پرسيد «براي چه اين كار را بكنم؟»
پيرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پيش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتي خواستم برم, مي روم توي كدو؟ تو هم ببرم بيرون هلم بده و قلم بده.»
دختر توي كدو را خوب خالي كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيري جاده قلش داد پايين.
كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير.
شير تا ديد كدو دارد مي آيد, پريد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
شير گفت «خيلي خوب.»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ.
پلنگ تا ديد كدو دارد مي آيد, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
پلنگ هم گفت «خيلي خوب!»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ.
گرگ تا ديد كدو دارد مي آيد, دويد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
گرگ صداي پيرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه مي گذاري؟ تو همان پيرزني هستي كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اي توي كدو.»
گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو, پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توي خانه اش و در را پشت سرش بست.

تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:11
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

ماهي سياه كوچولو

ماهي سياه كوچولو

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:

«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.

چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!

یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:

«مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم».

مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟»

ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»

مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»

ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»

مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»

مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...»

مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...»

وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...»

در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»

مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»

همسایه گفت :« چطور مگر؟»

مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!»

همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟»

ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»

همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!»

مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»

ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»

همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»

مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.»

مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»

ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»

همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.»

ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»

مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟»

ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»

چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟»

دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!»

مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!»

یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.»

همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.»

دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»

ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»

ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.»

یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!»

دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»

سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»

چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟»

پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!»

ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.»

هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...»

مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!»

ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»

دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»

ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»

ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»

یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»

دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»

دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»

دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»

ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»

کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»

ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»

کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:

« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»

ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»

کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»

ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»

کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»

ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»


تاریخ ارسال پست: شنبه 24 خرداد 1393 ساعت: 16:7
ارسال اين مطلب به ( فيس نما )

بنر تبلیغات وبلاگ ما